#_ستاره_پنهان__پارت_292
من و عمه با تعجب نگاهش کردیم. ادامه داد: نگفتی چرا یه بار هم اینجا سر نزدند؟
با اخم گفتم: گفتم حتماً مهمون داریم... تو تهران دنبالم می گردند.
-من همون روز اولی که دیدمت خبرشون کردم.
عصبانی داد زدم: زحمت کشیدی!!
اگر عمه نبود فحش هم می دادم. جواب داد: می خواستم از بابات فرصت بگیرم. مادرم خواهش کرده.
گیج بهش خیره شدم و بعد سرم رو با تاسف تکون دادم. عمه بعد از چند ثانیه گفت: چرا حرف نزدی دختر؟ با مادرشوهر گرم بگیر، بذار زندگیت شیرین شه.
با پوزخند گفتم: کدوم زندگی؟!
عمه اخم کرد و بلند شد. به سمت آشپزخونه رفت و گفت: از دست شما!
به میعاد نگاه کردم. چشم های روشنش با دلخوری و تعجب به من نگاه می کرد. با صدای عصبی ولی آروم گفت: راست میگه! کدوم زندگی؟
به ساعت نگاه کرد. 8 شب بود. بلند شد و جلوی در آشپزخونه ایستاد. خیلی جدی گفت: عمه! من دیگه دارم میرم. مادرم منتظره.
بدون نگاه کردن به من به سمت اتاق مهمان رفت. عمه ناراحت گفت: این وقت شب؟ جاده خطرناکه... لااقل صبح برو. سر فرصت.
به حرفش توجهی نکرد و وارد اتاق شد. عمه دستم رو کشید و با چشم و ابرو اشاره کرد که دنبال میعاد برم. من شونه بالا انداختم. برام چشم غره رفت و یه وشگون از دستم گرفت که جلوی آخ گفتنم رو گرفتم و به سمت اتاق رفتم.
وارد شدم و در رو بستم. هنوز پیراهن بیرون نپوشیده بود و چیزی تنش نبود. خواستم سریع برگردم که عصبانی گفت: نترس، گازت نمی گیره.
بهم برخورد. سر جام ایستادم و گفتم: مادرت که همچین هم چشم انتظارت نبود!!
در حال چپوندن وسیله ها توی ساکش گفت: مادرم واقعیت رو می دونه.
با تعجب نگاهش کردم که اضافه کرد: همه می دونند.
romangram.com | @romangram_com