#_ستاره_پنهان__پارت_294


دست خودم نبود. واقعاً منتظر ب*و*سه بودم. دوباره گفت: می خوای برم؟

-...

-پام رو از این در بیرون بذارم، دیگه بر نمی گردم.

به چشم های جدیش خیره بودم و حرفی نمی زدم. با اخم و ناراحتی ازم فاصله گرفت. پالتوش رو پوشید. کیف و ساکش رو برداشت و به طرف در رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت و با التماس نگاهم کرد که جلوش رو بگیرم ولی من حرفی برای گفتن نداشتم. دستگیره رو فشار داد اما باز نشد. دوباره در رو کشید. دسته ی کیف و ساک رو ول کرد و با عصبانیت به جون دستگیره افتاد.

گفتم: نکن! شکستیش... باز نمیشه!

برگشت و چپ چپ نگاهم کرد. دستم رو از جیبم بیرون آوردم و با ابروی بالا رفته، کلید در رو تو هوا تکون دادم.



پایان

romangram.com | @romangram_com