#_ستاره_پنهان__پارت_290


-با مادرش حرف می زنه.

روی تشک نشستم و به صدای آروم میعاد که از ایوان می اومد گوش دادم. صدای برخورد قطره های بارون به شیروانی هم شنیده می شد. ترکیب آرامبخشی شده بود. حالم خیلی خوب بود. با خیال راحت به پشتی تکیه داده بودم. فقط منتظر بودم میعاد ازم معذرت خواهی کنه تا بلافاصله ببخشمش و همه چی تموم بشه. حتی حاضر بودم با نیش و کنایه های همه ی دنیا کنار بیام. می دونستم از این به بعد این حرف و حدیث ها بخشی از زندگیمه اما من تا حالا کم نیاورده بودم؛ از این به بعد هم کم نمی آوردم. مخصوصاً حالا که جایزه اش چیزی مثل میعاد بود. عشق دردسر هم داره. از فکر خودم خندیدم. صدای بسته شدن در و بعد میعاد اومد: بذار ببینم بیداره.

با دیدن من که نشسته بودم توی درگاه نشیمن پشتی ایستاد. نور از نشیمن جلو اطرافش رو پر کرده بود. لبخند زدم. وارد شد و گوشی رو به طرفم گرفت و با نگاه مهربونی گفت: با تو کار داره.

با تعجب گفتم: کی؟

-مادرم.

با صدای خیلی آهسته گفتم: چیکار داره؟

گوشی رو به دستم داد و گوشه ای نشست. کنار گوشم نگه داشتم. نمی دونستم چی باید بگم. میعاد علامت داد که «حرف بزن».

تک سرفه ای کردم و گفتم: بله؟

بعد از سکوت کوتاهی گفت: سلام.

-سلام.

دوباره ساکت شدیم و میعاد پرسید «چی میگه؟». با صورتم شکلک در آوردم. مادرش گفت: خوبی؟... عیدت مبارک.

این چرا یهو شمشیرش رو زمین گذاشته بود؟! جواب دادم: ممنون.

-مادرت نگرانته.

-...

-برگرد خونه، دم عید کجا گذاشتید رفتید؟!

-...

romangram.com | @romangram_com