#_ستاره_پنهان__پارت_289
در حالی که تلو تلو می خوردم گوشه ای نشستم و زانوهام رو ب*غ*ل کردم. نمی خواستم به چیزی فکر کنم. حالم بد بود. تا حالا مرده ندیده بودم. همه ی این مدت می خواست استخون های خودش رو به من نشون بده؟! حالا باید با خجالت به احمد آقا نگاه می کردیم؟! یکی از اجداد ما یکی از اجداد اون رو کنار برکه کشته بود و گنج رو بالا کشیده بود! شاید هم موقع دزدی و فرار گیرش انداخته بود... چه اهمیتی داشت؟ شاید حق داشت که ما رو نفرین کرده باشه. شاید فقط می خواست محل دفنش رو نشون بده. هیچ چیز نمی دونستیم.
سرم گیج می رفت و کسی حرفی نمی زد. هر کس گوشه ای نشسته بود. میعاد دوباره بلند شد و با گودال داخل دیواره ور رفت. گفتم: می خوای درش بیاری؟
چیزی نگفت. احمد آقا هم به طرفش رفت و کمک کرد. من خودم رو برای دیدنش آماده می کردم که جیغ نزنم. یا حالت تهوع نگیرم. به جای اسکلت صندوق آهنی زنگ زده و داغونی رو بیرون آوردند که من متوجه اش نشده بودم. بلند شدم و به طرفشون رفتم. انقدر داغون بود که حتی قفل هم نداشت. میعاد به زور مشغول باز کردن درش شد که انگار چسبیده بود. هر سه با هم زور زدیم. باز نشد. در نهایت با کلنگ، آهن زنگ زده ی در صندوق رو شکستیم.
چیزی که جلوی چشممون بود خارج از تصور بود. بعد از یک دقیقه سکوت که از بهت زدگی بود. سرم رو بلند کردم که عکس العملشون رو ببینم. هر دو مات صندوق بودند. شاید بیشتر از 1000 تا سکه ی بزرگ طلایی رنگ بود که احتمالاً مال دوران زندیهبود. هر دو سمت سکه ها نوشته داشت. ما به همین مسخرگی گنج پیدا کرده بودیم. چیزی که همه دنبالش بودند و پیدا نکرده بودند. اما من نه خوشحال بودم نه هیجان داشتم. اون اسکلت تمام فکرم رو مشغول کرده بود. بالاخره سکوت رو شکستم.
من: چرا سکه ها رو نبردند.
میعاد: سهم خودشون رو بردند. حتماً از روی ترس یا هرچی... سهمش رو بر نداشتند.
من: چرا جنازه رو خاک نکردند؟
میعاد: اینجا امن ترین جا بوده؟ کسی نمی دونست قالیچه ها نقشه اند.
من: این سهم شماست احمد آقا. دلیل اینکه جدتون سراغ من اومده همینه. حق شما بوده.
احمد آقا: من؟!!... گیج شدم! باورم نمیشه... مگه ممکنه؟!
حتی به سکه ها دست هم نزدم. ارزش تاریخیشون حتی بیشتر از قیمت طلاشون بود. دوباره سکوت کردیم که میعاد به حرف اومد. با پوزخند سکه ی توی دستش رو بین بقیه پرت کرد و گفت: بیایید بریم تا همدیگه رو نکشتیم!
چند دقیقه بود که بیدار شده بودم و به سقف نگاه می کردم. بعد از چند ماه، بی خیالی و الکی خوشی قدیم سراغم اومده بود. عمه سرش به تلوزیون گرم بود و نمی دونست بیدارم. از وقتی برگشته بودیم و دوش گرفته بودم، یه کله خوابیده بودم تا الان که چهار ساعت گذشته بود. انقدر آرامش داشتم که مطمئن بودم همه چیز حل شده. مثل خلسه ی بعد از درد.
به عمه حرفی نزده بودیم. احمد آقا هم قرار نبود به کسی چیزی بگه. شاید بعداً استخون ها رو منتقل می کرد، شاید نه. کاملاً به هم ریخته بود و نمی دونست باید با سکه ها چکار کنه. میعاد بهش پیشنهاد داد که به اداره ی میراث فرهنگی خبر بده و مبلغی رو به عنوان پاداش بگیره ولی من در کمال خباثت، دور از چشم میعاد بهش گفتم که با یه طلافروش آشنا بشه. همه رو آب کنه و خرج درمان و دستگاه دیالیز بچه هاش کنه. حتی می تونست به یه عتیقه شناس بفروشه و پول بیشتری بگیره. بالاخره این اتفاق ها یه حکمتی داشته.
انگار از چند ساعت پیش تا حالا چند سال گذشته بود. احتمالاً برای هر کس تعریف می کردم، باور نمی کرد. برای خودم هم هنوز گیج کننده بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: عمه!
با خنده گفت: ساعت خواب! همیشه به گردش و تفریح.
چه گردش و تفریحی هم کردیم... ولی می ارزید. دوباره گفتم: میعاد کو؟
romangram.com | @romangram_com