#_ستاره_پنهان__پارت_288


حتی صدایی شنیده نمی شد. همه چیز بیش از حد واقعی بود. توی مسیر دویدم و دستم رو به دیواره ها گرفتم که مانع افتادنم بشه. چند متر جلوتر سایه ی مردی رو پشت صخره ها دیدم. اسم میعاد رو داد زدم و جلو رفتم. مرد با لباس سیاه بلند و کلاه قدیمی و مسخره به جون صخره ای افتاده بود و سعی می کرد سنگ و خاک رو بکنه. می دونستم دوباره تو یه جای دیگه ام ولی هیچ وقت انقدر طول نمی کشید. ترسیده بودم. صدا زدم: آقا!

صدام رو نشنید. اصلاً سرش رو برنگردوند که صورتش رو ببینم. دوباره داد زدم: آقا!

بهش نزدیک تر شدم. باز نگاهم نکرد. با سرعت باور نکردنی دور شد و با فاصله ی زیاد ایستاد. به صخره نگاه کردم که شکافی از گوشه ش پیدا بود. دوباره به سمت مرد برگشتم. نبود.

مشغول برداشتن سنگ و خاک ها از روی شکاف شدم و حسی دست هام رو وادار به کندن می کرد. داد زدم: میعاد!

و اشک هایی که به زور مانعشون شده بودم، گونه هام رو پوشوند. به صخره زل زده بودم و چیزی شونه هام رو تکون می داد. با تکون های شدید سرم رو برگردوندم. میعاد پشتم ایستاده بود و هر دو دستم رو محکم نگه داشته بود. من به زور نفس می کشیدم. احمد آقا از ترس زبونش نمی چرخید و توی دورترین فاصله از من، به دیواره چسبیده بود. با نفس نفس گفتم: اینجاست.

صدام می لرزید. میعاد سرم رو به سینه ش چسبوند. جوری که انگار قرار نیست هیچ وقت ولم کنه. با گریه گفتم: چیکار کردم؟

با صدای وحشتزده ای گفت: داشتی منو سکته می دادی... نزدیک بود بیفتی پایین. به زور نگه ات داشتیم.

اگر سقوط می کردم مرگم حتمی بود. بلایی که سر چند تا از صاحب های قالیچه ها اومده بود. 15 دقیقه بعد به خودم مسلط شده بودم. گوشه ای نشسته بودم و میعاد و احمد آقا با کلنگ هاشون به نوبت روی صخره ها ضربه می زدند. مرد بیچاره جور من رو می کشید. من یه شکاف دیده بودم ولی حالا صخره ها فرقی با بقیه ی قسمت های کوه نداشت. حتی جنس خاک و سنگ هاش کاملاً طبیعی بود. رفتار من انقدر روشون تأثیر گذاشته بود که بی هیچ سوالی فقط ضربه می زدند.

چشم از هیچ کدوم بر نمی داشتم که یه وقت غیب نشند. دیگه واقعاً تحمل نداشتم. بعد از چند دقیقه سنگ و خاک اطراف کلنگ ها با صدا فرو ریخت و با شل شدن خاک، بخشی از دیواره جدا شد. این یه غار طبیعی بود که عمداً پوشونده شده بود. به چهره ی هر دو نگاه کردم. احمد آقا به شدت هول کرده بود و انتظار همچین چیزی رو نداشت ولی میعاد تند تر ضربه می زد. بالاخره با نفس عمیقی متوقف شد. هر سه داخل غار کوچیک و تاریک رو بررسی کردیم. در حالیکه هیچ کدوم نمی دونستیم چه چیزی می تونه داخلش باشه.

میعاد موبایلش رو بیرون آورد و فلاشش رو روشن کرد. داخل غار برد. دستش رو گرفتم و گفتم: مواظب باش... مار.

کمی محتاط تر سرش رو جلو برد و با دهن باز به چیزی خیره موند. سرم رو نزدیک تر بردم و گفتم: چیه؟

مرد هم سرش رو از دهانه داخل برد. دوباره پرسیدم: چیه؟

-...

-میعاد چی شده؟

هر دو مثل مسخ شده ها به هم نگاه کردند.

کنارشون زدم و خودم نگاه کردم. نزدیک بود گوشی میعاد از دستم بیفته. اون داخل یه اسکلت پوسیده بود که از این زاویه فقط جمجمه و تکه هایی از قفسه ی سینه ش پیدا بود. با بهت به صحنه نگاه می کردم. باورم نمی شد.

romangram.com | @romangram_com