#_ستاره_پنهان__پارت_287


فاصله ش رو کم کرد. حالا میعاد از ما عقب افتاده بود. گفت: سخت که هست. می خواستم انتقالی بگیرم برا تهران؛ نشد.

-جدی؟ به خاطر امکانات کم؟

-نه.

سکوت کرد و من هم چیزی نپرسیدم. چند لحظه بعد ادامه داد: دوقلوهام باید هفته ای دو بار دیالیز بشند. اینجا دستگاهش نیست.

خیلی ناراحت شدم و به میعاد که فوری خودش رو به ما رسونده بود، نگاه کردم. سرش پایین بود. یاد خودم و ساغر افتادم. خیلی دلم سوخت.

جوری که بهش بر نخوره گفتم: پس چکار می کنید؟

-دو ساله هفته ای دو بار می برمشون کرج یا قزوین.

-خدا شفاشون بده.

-هر چی خدا بخواد.

آه کشیدم و گفتم: دخترند؟

-یه دختر، یه پسر.

مثلاً خواستم حرف بزنیم که از این حال و هوا خارج بشیم! ولی هر سه تامون بدتر پکر شدیم. چند دقیقه بعد میعاد دوباره ایستاد و به عکس ها نگاه کرد. گوشی رو سمت من گرفت و گفت: ببین.

منظره شبیه عکس بود. به مرد هم نشون دادم. دنبال یه علامت خاص می گشتیم. دور و بر رو بررسی کردم. سنگ ها و صخره ها حتی شکل دره ها و تپه های اطراف خیلی برام آشنا بود. حس کردم قبلاً اینجا بودم، اما چیزی مشخص نبود. حتی هیچ شکاف و گودالی دیده نمی شد. بعد از دو دقیقه میعاد روی تخته سنگی نشست و گفت: فایده نداره.

قیافه ی آویزونش شبیه بچه های مهد کودکی شده بود و اگر این مرد کنارمون نبود، همون موقع ب*غ*لش می کردم. با لبخند سرم رو چرخوندم و به سمت روستا خیره شدم. تا چشم کار می کرد کوه و تپه و دشت بود. خونه ها از فاصله ی خیلی دور فقط شیروانیشون دیده می شد. هوا خنک بود و آفتاب از پشت تکه های از هم پاشیده ی ابر می تابید. زیر لب گفتم: اینجا تابستون بی نظیر میشه. پر از سبزه و گیاه. مگه نه؟

به طرف میعاد برگشتم که تصدیق کنه اما نبود. سرم رو به اطراف چرخوندم. دور خودم گشتم. نه میعاد بود، نه احمد آقا، نه شیروانی خونه ها. دلم فرو ریخت و داد زدم: میعاد!

چند بار دیگه صدا زدم. وقتی اثری ازشون ندیدم، ترس تمام وجودم رو پر کرد. اون احساس تنهایی و دلهره که بعد از چهلم آقاجون به سراغم اومده بود حالا به شدیدترین شکل ممکن رسیده بود. با گریه داد زدم: میعاد کجایی؟

romangram.com | @romangram_com