#_ستاره_پنهان__پارت_286


-بلایی سرت بیاد، جواب بابات رو چی بدم؟

-نگران بابامی؟

لبخند کوچیکی زد و گفت: مراقب باش!

-دیدی همون روز اول گفتم تو این کوهه.

-هنوز که مطمئن نیستیم.

-من هستم. یادته فکر کردی از تنبلیمه.

-پس استعداد پیشگویی هم داشتی! می گفتی مهریه ت رو بیشتر می کردم.

-والا ما که مهریه ای ندیدیم!

-تو گذاشتی به اونجا بکشه؟

پام روی سنگ رفت. نزدیک بود بیفتم که میعاد سریع گفت: دیدی!

خودم رو جمع کردم و گفتم: اگه مهدیس بود می گفت از هزار تا پایین نیا.

با خنده گفت: پس همچین هم زرنگ نیست... الان ملک می گیرن که سریع سند بخوره.

گفتم «آره!؟» و به سمت شیب لبه ی راه هولش دادم. دستم رو ول کرد و با اخم گفت: دلت میاد!؟ یه کم مهربون باش.

یه لبخند مسخره زدم و دستم رو روی کمرش گذاشتم. ادامه داد: نمی خواد نمی خواد! لازم نکرده کاری کنی.

با خنده ازش جلو افتادم. مسیری که انتخاب کرده بودیم بر اثر رفت و آمد تبدیل به راه شده بود. خطرناک نبود ولی کوه های طالقان خیلی بکر و وحشی هستند. خوشبختانه نقطه ای که ما مد نظرمون بود زیاد بالا نبود. چون بالا رفتن از صخره ها خیلی سخت می شد و کار حرفه ای ها بود. از صبح راه می رفتیم و واقعاً خسته بودیم. مرد با فاصله، جلوتر از ما حرکت می کرد. مسیر رو خیلی خوب می شناخت. من تا به حال این سمت ده نیومده بودم. میعاد ایستاد و ما هم توقف کردیم. منظره ی مقابلش رو با عکس چک کرد و گفت: هنوز مونده.

دوباره راه افتادیم. بعضی قسمت های راه خیلی باریک می شد. شالم رو جلوتر آوردم که آفتاب پوستم رو خراب نکنه. چند ساعتی از وقتی ضد آفتاب زده بودم، گذشته بود. نفسم رو فوت کردم. برای اینکه وقت بگذره گفتم: احمد آقا تو روستا زندگی کردن سخت نیست؟

romangram.com | @romangram_com