#_ستاره_پنهان__پارت_285
-نه. درسته... حتماً خودشون طلسم رو باطل کرده بودند.
-پس ما خودمون رو علاف کرده بودیم؟!!
شونه بالا انداخت و گفتم: اصلاً این نقشه رو چطوری کشیدند؟ بدون هلیکوپتر!
-روی بلندی های اطراف ایستادند.
به سمت همون کوه ها نگاه کردیم. چند بار موقعیت نقشه و سنگ و کوه ها رو بررسی کردیم و آخر میعاد گفت: مثلاً اونجا... آره. همون جا.
یه گاز به بیسکوئیت زد و با انگشت به نقطه ای روی کوه مشرف به شرق دشت اشاره کرد. دشتی که اون سمت همین دره بود و برکه هم روش قرار داشت. دوباره به موقعیت خودمون و اون کوه دقت کردم. جرقه ای توی ذهنم زده شد. از جام پریدم و گفتم: میعاد!
با گیجی گفت: هوم؟
-پاشو!
بیسکوئیت رو قورت داد و گفت: چیه؟
به اون کوه اشاره کردم و با هیجان گفتم: اونجاست.
متفکرانه به من و کوه و دره نگاه کرد. دوباره گفتم: برکه هم بالاست...
-...
-گنج جاییه که به این نقشه چشم انداز داره. نه اینجا. رمزش همینه.
سر تکون داد و موهاش رو مرتب کرد. هنوز توی فکر بود. مرد که از سر و صدای من به این طرف اومده بود، گفت: چیزی شده؟
عکس رو نشونش دادم و همه چیز رو توی مسیر برگشت براش توضیح دادیم. میعاد تکه ی فلزی رو از لای آتیش بیرون آورده بود. احتمالاً می خواست همین مراسم رو اونجا هم انجام بده. توی راه کلوچه و آب میوه ها رو خوردیم. میعاد پیشنهاد داد که اول مرد رو برسونیم ولی ظاهراً اون هم کنجکاو شده بود و تصمیم داشت که با ما بیاد.
برای چندمین بار دستم رو گرفت. جوری که مرد نشنوه گفتم: خودم می تونم بیام.
romangram.com | @romangram_com