#_ستاره_پنهان__پارت_284
از حرفش خندیدم و پیدا بود که به میعاد برخورده. مرد دوباره به حرف اومد: این ها رو از رمال گرفتید؟!
میعاد: این آدمی که می گید «رمال»، ماشین 500 میلیونی دوستم رو از دست دزد برگردوند!
مرد: می دونم یه کارهایی می کنند ولی آخه این...
با دست به آتیش اشاره کرد. میعاد گفت: به من گفت هر گنجی که نقشه و گنجنامه داره، طلسم هم داره. اگه موقع در آوردن باطل نشه، باقی می مونه. هیچی درباره ی «جفر» نمی دونید؟ یه علمه... بازی با حروف و عناصر.
من: الان باید منتظر چی باشیم؟
میعاد: آتیش، شیهه ی اسب، مار، هر چیزی می تونه باشه.
من: بعد چی؟
میعاد: بعد یه کار دیگه می کنم.
یک ربع گذشته بود و مرد به ساعتش نگاه می کرد. هیچ خبری نشده بود و اعصاب میعاد به هم ریخته بود. ساعت 11:30 بود. یه بیسکوئیت بزرگ باز کردم و به مرد تعارف زدم. دو تا برداشت و از جاش بلند شد که چرخی بزنه. جرأت نداشتم به میعاد نزدیک بشم. با حالت عصبانی بالای شکاف قدم می زد و دست هاش رو پشتش قفل کرده بود. موهاش روی پیشونیش ریخته بود. از ژستی که گرفته بود خوشم می اومد. خیف بود که خرابش کنم. گوشیش رو از جیب پالتوش که کنار کلنگ ها روی زمین بود، در آوردم و تو پوشه ی عکس ها رفتم. به این فکر کردم که تنها مردیه که نیازی به چک کردن گوشیش نیست. عکس های نقشه رو آوردم و دوباره بررسی کردم.
چند دقیقه بعد سایه ش روی گوشی افتاد و گفت: چی می خوای از گوشیم؟
-دنبال شماره ی دوست دخترهاتم!
با لبخند کنارم نشست و گفت: به خودم می گفتی، آشناتون می کردم.
با اخم گفتم: هنوز هم دیر نشده!
-بدون منبیسکوئیت کاکائویی خوردی؟
صداش رو بچگونه کرده بود. زدم زیر خنده و گفتم: گشنته کوچولو؟
یه دونه برداشت. سرش رو جلو آورد و به عکس نقشه نگاه کرد. گفتم: حتماً اشتباهی کردیم.
romangram.com | @romangram_com