#_ستاره_پنهان__پارت_283
صدای بلندی توی فضا پیچید. تعادلم رو از دست دادم و پام روی سنگی لغزید. روی شن ها لیز خوردم و جیغ کشیدم. میعاد بازوم رو گرفت و نگه داشت. دوباره با کمک بوته ها بالا رفتم. مرد هم ترسیده بود ولی گفت: چیزی نیست. سنگ تو دره افتاد. تو بهار طبیعیه.
از ترس حالت تهوع گرفته بودم. میعاد حتی حالم رو نپرسید. بهش نگاه کردم که میخ چیزی شده بود. رد نگاهش رو دنبال کردم. به سنگ بزرگی روی دیواره ی کوه نگاه می کرد. روش دقت کردم. در کمال تعجب شبیه صورت یه انسان بود. حفره های چشم، برامدگی بینی، خط دهان. هر سه همزمان گفتیم: سنگ.
به طرفش دویدیم که زیاد هم دور نبود. از سربالایی خارج شده بودیم و توی دشت کوچیک و همواری حرکت می کردیم. وقتی بهش رسیدیم اون قدرها هم بزرگ به نظر نمی رسید که بشه از طرف دیگه ی دره به وضوح دید. میعاد با ذوق یه باستان شناس حرفه ای روی سنگ که بخشی از اون با خاک و خزه پوشیده شده بود، دست کشید. دقیقاً پایین سنگ و حتی و چپ و راستش شکاف هایی توی زمین بود. شکاف های قدیمی. روی سنگ دست کشیدم تا شاید ویژنی دریافت کنم. اتفاقی برام نیفتاد. حتی اون حس عجیبم تحریک نشد. مرد کنار یکی از شکاف ها نشست و به داخل نگاه کرد. همزمان گفت: از ما زرنگ تر بودند.
من: واسه گنج کندن؟
مرد: آره. این یکی خیلی قدیمیه. دیگه از حالت مصنوعی در اومده.
میعاد کنارمون نشست و گفت: حدس می زنم که همینه. ممکنه 200 سال قدمت داشته باشه؟
مرد: ممکنه. از روی تجربه میگم نه اینکه زمین شناسی بدونم.
من: چکار کنیم؟
مرد: گیرم که خودش باشه.
میعاد: من حس خاصی ندارم. تو چی؟
من: نه.
روی لبه ی شکاف دست کشیدم و چشم هام رو بستم. از طرفی هم از جن های این حوالی می ترسیدم. چیز خاصی حس نکردم. چشم هام رو باز کردم و گفتم: نمی دونم. ولی حتماً همینه. دقیقاً مرکز تقارن نقطه هاست.
میعاد سر تکون داد و چند تا سنگ از اطراف جمع کرد. به شکل دایره ی کوچیکی روی زمین جلوی شکاف چید. بالاخره اون مشمای مرموز توی دستش رو باز کرد. من سریع بالای سرش رفتم. چند تا شاخه ی باریک و علف و چوب بیرون آورد و داخل دایره گذاشت.
من و مرد ایستاده بودیم و کارهاش رو با چشم دنبال می کردیم. یه چیز فلزی رو وسط چوب ها پنهان کرد و به من نگاه انداخت.
با حالت مسخره ای به این رفتارها که از نظرم پایه ی عقلی نداشت نگاه می کردم. یه تیکه کاغذ بیرون آورد و روی همه گذاشت. در نهایت با کبریت آتش روشن کرد که چوب ها مثل بنزین گر گرفت و میعاد سرش رو عقب کشید. شونه ش رو گرفتم و گفتم: مراقب باش!
از آتیش دور شدیم. منتظر یه اتفاق خاص به دور و بر نگاه کردم. مرد گفت: به خدا آدم خجالت می کشه.
romangram.com | @romangram_com