#_ستاره_پنهان__پارت_282


میعاد جواب داد: من نمی خوام مجبورتون کنم.

-نه اینکه بترسم، دو تا بچه ی مریض تو خونه دارم که چشم امیدشون به منه.

من دلم سوخت و به میعاد گفتم: عکس هایی که گرفتی رو بیار دوباره چک کنیم.

گوشیش رو دست من داد. روی عکس زوم کردم. دنبال چیزی بودم که ما رو از رفتن به اون سمت منصرف کنه. عکس رو از زاویه ی بالا نگاه کردم و تنها چیزی که نظرم رو جلب کرد و می شد بهش تکیه کرد، دو تا نقطه ی تیره توی دو قالیچه بود که رو به روی هم قرار داشت. به میعاد نشون دادم و گفتم: این نقطه ها چی هستند؟

مرد منتظر تصمیم ما بود. میعاد چند بار گوشی رو چپ و راست کرد و گفت: نمی دونم... همرنگند. شاید قرینه ی هم هستند.

-فاصله شون از مرز قالیچه ها یکی نیست.

نگاهم کرد و گفت: ولی اون دره تو مرزه.

-خب؟

روی عکس دقیق شد و چشمی فاصله ی نقطه ها از هم رو اندازه گرفت. هر دو شبیه هم بودند و حتماً نسبت به چیزی که مد نظر ما بود، قرینه می شدند. فاصله رو نصف کرد و به جایی رسید که روی نقشه هیچ چیز خاصی نداشت، اما جلوتر از اون دره بود. گفتم: بهتره اول به وسط نقطه ها سر بزنیم. سر راهمونه.

-اونجا که خالیه. هیچ شکلی نیست.

-شاید برای رمز گذاشتنه. نقشه ها رو جوری نمی کشند که هر کسی بتونه سر در بیاره!

سر تکون داد. رو به مرد گفتم: تا اونجا میایید؟ خیلی جلوتر از دره ی جنه! اگر چیزی پیدا نکردیم شما رو بر می گردونیم.

موافقت کرد و با هم وارد سراشیبی دره ی اصلی شدیم. پایین پر از درخت و بوته بود و جویبار کوچیکی هم جریان داشت. باید از وسط آب رد می شدیم و اون طرف دره رو بررسی می کردیم. دره ی جن بیشتر شبیه یه شکاف کوچیک بود که اطرافش رو درخت های بلند و زیاد پوشونده بود و رگه ای از سنگ سیاه داشت. شاید حتی معدن ذغال سنگ بود. از اینجا فقط یه شکل کلی ازش قابل تشخیص بود. به هر حال چیزی که منتظرش بودیم احتمالاً همون طرف پرتگاه بود که به سمتش می رفتیم.

به ته دره ی اصلی رسیده بودیم و فضا تاریک تر شده بود. از محیط و هدفی که دنبال می کردیم، ترس برم داشته بود. در بهترین حالت، اگر واسطه ی یه روح می تونستم باشم، شاید آمادگی لازم برای میزبانی یه جن رو هم داشتم. شاید ترس توی صورتم پیدا بود چون میعاد گفت: خوبی؟

سکوت طولانی رو شکسته بود. سر تکون دادم. صورت هر دوشون احساس غیر قابل درکی داشت. از روی قلوه سنگ های بیرون اومده از جویبار کوچیک رد شدم. برای گل نشدن بود وگرنه آب جویبار این موقع سال خیلی کم بود. هنوز برف ها آب نشده بودند. هر دو اون سمت منتظرم بودند و من حس بدی بهم دست داده بود. بعد از مدتی پیاده روی توی سربالایی دره به جایی رسیدیم که میعاد گفت: حتماً اینجاست دیگه.

به اطراف نگاه کردیم. دنبال یه چیز خاص بودیم. مرد گفت: درختی، سنگی، چاهی،...

romangram.com | @romangram_com