#_ستاره_پنهان__پارت_281
میعاد دستی بین موهاش کشید و گفت: از شما خواستیم بیایید تا جای اون گنجی که حتماً در موردش می دونید رو پیدا کنیم؛ باقیش با ما... ما اینجاها رو درست بلد نیستیم.
-یه چیزهایی می دونم.
با خنده و حالت مچگیری گفت: اون گنج رو درآوردن. می دونید که.
-می دونیم.
شونه بالا انداخت و گفت: بفرمایید.
به طرف اون قسمت از دره که راه باریک ِ رفت و آمد داشت حرکت کردیم. ده دقیقه بعد، راه کاملاً محو شد و مجبور شدیم از بین سنگ ها و شن ها راه باز کنیم. زیاد دور نشده بودیم که مرد ایستاد و گفت: صبر کنید! کجا داریم میریم؟
به عقب برگشتیم. مرد مشکوکانه به ما نگاه می کرد. میعاد گفت: طبق نقشه ای که ما فکر می کنیم مال همون گنجه، باید بریم سمت دره ی پایینی.
مرد تکونی خورد و با اخم گفت: من دیگه جلوتر از این نمیام.
دقیقاً متوجه منظورش شدم و گفتم: می دونم اون دره اسم ناجوری داره ولی...
-ولی چی؟
-شما که گفتید اهل خیالات نیستید!
-این فکر و خیال نیست خانوم. من اعتقاد دارم.
میعاد محترمانه گفت: این حرف ها رو درآوردن که من و شما بترسیم و مثلاً نزدیک زیرخاکی ها نشیم. مگه نمی بینید این اطراف پر از گودال و نشونه ست؟!
مرد پوزخند زد و گفت: جد پدری خودتون جنی شد و سر به کوه گذاشت.
داشت در مورد همون طلسم حرف می زد. من و میعاد به هم نگاهی کردیم و چیزی نگفتیم. مرد دوباره گفتم: قصه های پدرش که بماند! جن تو جلدش رفته بود، به خودش خنجر می زد. داستانش همه جا نقل مجلس بوده.
یه لحظه توی دلم خالی شد و نزدیک بود بیفتم. شاید جن به جون من افتاده بود. میعاد به من زل زده بود و می دونست دارم به چی فکر می کنم. مرد رو به میعاد ادامه داد: خدا شاهده که خیلی محتاج پولم ولی به خاطر خود گنج هم حاضر نیستم بیام... چه برسه به جاش!
romangram.com | @romangram_com