#_ستاره_پنهان__پارت_280
بالاخره نتونستم مقاومت کنم و موهاش رو با پنجه م مرتب کردم. خوشش اومد و مثل بچه گربه ها سرش رو روی سینه م گذاشت و چشم هاش رو بست. من دوباره طپش قلب گرفتم و نزدیک بود بازی دربیارم که با خنده گفت: از من می ترسی... چرا؟
نمی دونستم چرا. پلک هاش رو باز کرد و به پنجره خیره شد. هیچ حرکتی نمی کرد. حالا عادی تر شده بودم. انگشت هام رو بین موهاش حرکت دادم و گفتم: نمی ترسم.
-این چیزی که بینمونه الکی نیست...
حرفی نزدم. سرش رو بلند کرد و خودش رو بالاتر کشید. دستش روی شقیقه م حرکت می کرد و دلم نمی خواست بلند بشم. به جای زخمم رسید و گفت: مال چیه؟
-با بچه ها دعوا کردم. زخم مداد رنگیه.
چشم هاش مهربون شد و روی زخم رو ب*و*سید. کنار گوشم گفت: یادته گفتی تو تنها چیزی هستی که نتونستم بدست بیارم؟!
سوالی نگاهش کردم و ابروم رو بالا انداختم. دستش رو دور کمرم انداخت و نیشش باز شد. دوباره چشم غره رفتم و گفتم: چه غلط ها!
اون خندید و من نشستم. خنده هاش حرصم رو در آورده بود. یه مشت تو شکمش کوبیدم که بیشتر دست خودم درد گرفت. دلش رو گرفت. کنارم نشست و با خنده گفت: تو چه مرگته؟! چرا وحشی میشی؟
-فردا که تو سرما خوابیدی، می فهمی.
دوباره محکم ب*غ*لم کرد. لپم رو ب*و*سید و از جاش بلند شد. گوشیش رو نشون دادم و گفتم: چقدر هم زنگ زد!
در حالیکه حوله ش رو بر می داشت گفت: تو مهلت دادی دو دقیقه بخوابیم؟
یک ساعت بعد توی جاده ی غربی که تا نزدیک دره کشیده می شد، می روندیم. امروز خیلی پیاده روی داشتیم. برای عمه یه نامه با خط درشت نوشته بودیم و بدون صبحونه راه افتاده بودیم. باید این مسئله رو همین امروز تموم می کردیم. یه نایلون پر از خوراکی و دو تا کلنگ هم همراهمون بود. خود میعاد هم کاملاً مصمم بود. رو به مردی که روی صندلی جلو نشسته بود، گفت: باز هم شرمنده احمد آقا، شما رو از کار و زندگی انداختیم.
مرد با صدای کلفت و بی تفاوت گفت: خواهش می کنم. مدرسه ها که تعطیله.
میعاد از توی آینه اخمی برام کرد. من مجبورش کرده بودم که اون مرد رو هم همراهمون ببریم. دیگه نمی خواستم موضوع بیشتر از این کش پیدا کنه. شاید وسط کار به حضورش احتیاج پیدا می کردیم. بالاخره جد اون بود که می خواست چیزی رو به ما بفهمونه. مرد گفت: فقط... من درست نفهمیدم برا چی اینجام!
میعاد خیلی سربسته برای مرد توضیح داده بود و بقیه رو به طول مسیر موکول کرده بود. انتهای جاده ی خاکی پارک کرد. پیاده شدیم و من گفتم: همون طور که مهندس گفت، ما قصد داریم جریان این اختلاف خانوادگی بین شما و خودمون رو روشن کنیم. یه حرف هایی بین فامیل ما درباره ی نفرین و بیماری هست... حتماً شما هم شنیدید.
مرد خیره خیره به من نگاه می کرد. بعد نگاهی به سر و وضع و ماشین ما انداخت و گفت: این خیالات دیگه چیه؟! از شما بعیده! من رو برا این اینجا کشوندید؟
romangram.com | @romangram_com