#_ستاره_پنهان__پارت_279
-چه می دونم... بگی حتی اگه این طلسم باطل نشد ما تا آخر عمر کنار هم می مونیم.
-کنار هم دیوونه میشیم!
خنده ش بیشتر شد و من هم خندیدم. حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و من گفتم: حواست هست قرارمون چی بود؟
-آره... هر روز یادآوری می کنی!
صداش خسته بود. حس کردم همین الان خوابش می بره. سکوت کردم.
پلک هام رو باز کردم و چشمم به گرگ و میش آسمون پشت پنجره افتاد که داخل رو روشن می کرد. نگاهم رو به اطراف چرخوندم و ناگهان متوجه موقعیت شدم. میعاد توی تشک من به پهلو خوابیده بود و من سرم روی بازوش بود. کمی پتو رو کنار زدم. به نظر زیادی به هم نزدیک بودیم. صدای میعاد از کنار گوشم اومد: بیدار شدی؟
سر جام نشستم و براش چشم غره رفتم. ولی داشت چشم هاش رو می مالید و نمی دید. با بداخلاقی گفتم: سو استفاده چی!
طاقباز خوابید و اون هم بداخلاق گفت: سو استفاده!!؟ کتفم خشک شد که با تکون خوردنم بیدار نشی!
روم رو برگردوندم و پتو رو کامل کنار زدم. یه تیکه از موهام رو توی دستش گرفت و با لحن ملایمی گفت: تازه نمازم هم قضا شد.
-حتماً تقصیر منه!
موهام رو دور انگشتش پیچید و با خنده گفت: سیم تلفن.
با اخم موهای فرم رو از دستش بیرون آوردم. خواستم بلند بشم که نگه ام داشت و کنار خودش کشید. آرنجش رو تکیه گاه کرد و گفت: کجا؟
دوباره سر جام دراز کشیده بودم. سعی کردم به موهای بامزه ش نگاه نکنم و گفتم: اون اوایل من اینطوری اذیتت می کردم... نمی دونستم تو شیطون رو درس میدی.
-من از رفتار عجیب غریبت گیج می شدم. همین.
-...
-محرم هم نبودیم.
romangram.com | @romangram_com