#_ستاره_پنهان__پارت_278


-ممکنه کاب*و*س ببینم... تو خواب راه بیفتم.

دراز کشید و چیزی نگفت. دوباره مشغول فکر کردن شدم. ده دقیقه بعد لحافش رو کنار زد و با دیدن من تو همون حالت گفت: شاید نبینی. بخواب.

-من راحتم.

-من ناراحتم.

چیزی نگفتم. یاد سمج شدن مهدیس افتادم. بعضی وقت ها همینطوری گیر می داد. سوزش اشک رو توی چشم هام حس کردم. دلم برای همه ی دنیا تنگ شده بود. هیچ خبری از خانواده و دوست هام نداشتم. حتماً تا الان فهمیده بودند که قضیه ی فرارم جدیه. امروز پنجم بود و مطمئن بودم ساغر به مزون سر زده. حالم بد بود. حالت زنی رو داشتم که بچه ی مرده به دنیا آورده. حتی نمی دونستم میعاد تا کی مرخصی داره.

پتو کنار رفت و میعاد خودش رو کنار من جا کرد. با تعجب گفتم: چکار می کنی؟!!

دستش رو دورم انداخت و گفت: من هم خوابم نمی بره.

خودم رو جمع کردم که باز نزدیک تر اومد. به رو به رو خیره شدم. سرش رو روی موهام گذاشت و ساعدم رو نوازش کرد. موهاش هنوز نمناک بودند.

-تا کی مرخصی داری؟

-هفتم.

-هفتم میری؟

-تو با من نمیای؟

-نه.

-حواست هست تو ب*غ*ل منی؟!!

سینه ش از خنده می لرزید. یادم انداخت که نباید بهش عادت کنم.

-انتظار داشتی چی بگم؟

romangram.com | @romangram_com