#_ستاره_پنهان__پارت_277


-اینجا دره ست.

-همون دره ای که پشت دشت بود.

روی نقطه ای از دیواره ی دره که به شکل یه هفت کوچیک و نامرتب بود، انگشت گذاشت و گفت: اینجا!

-یه فرو رفتگیه؟

-بهش میگن دره ی جن.

از اسمش جا خوردم و گفتم: جن؟!

-اسمشه دیگه... حتی درخت هاش هم هست. ببین! کسی اون دور و بر نمیره.

-به جز جن ها!!

-به جز گنج کن ها!

جالب بود. یه دره ی کوچیک وسط دره ی اصلی. احتمالاً آب هم داشت که اطرافش گیاه بود. سریع بلند شد و گوشیش رو از جیب کتش بیرون آورد. بالای سرم ایستاد و چند تا عکس از کل نقشه انداخت. عکس ها رو نشونم داد و گفت: خوبه؟

صفحه ی تاچش بزرگ بود و طرح ها کاملاً واضح بود. سر تکون دادم و گوشیش رو برگردوندم. ساعتش رو کوک کرد و گفت: فردا صبح زود راه می افتم.

-راه می افتیم!

چپ چپ نگاهم کرد. قالیچه ها رو جمع کردم. لامپ رو خاموش کرد و دراز کشید. من هنوز هم به خاطر صحنه ای که دیده بودم هیجان و دلهره داشتم. کاش این اتفاق ها زودتر تموم می شد. نمی تونستم دائم با این وضع زندگی کنم. روی تشکم نشستم و به پشتی تکیه دادم. زانوهام رو با دست گرفتم و پتو رو بالا کشیدم. میعاد طبق معمول لحاف رو روی سرش کشیده بود. به حال و روز آشفته ی خودم فکر کردم. از طرفی این ماجرای قالیچه و توهم های من، از طرفی نگرانی خونه و مامان و ساغر. گوشیم همچنان خاموش بود. تصمیم گرفته بودم تا قبل از حل شدن این مسئله با کسی تماس نگیرم. فقط می خواستم به چیزی فکر کنم که آرومم کنه. شروع کردم به مرور خاطراتم تا زمان زودتر بگذره. از وقتی با ساغر و مریم تو باغ عمه بازی می کردیم تا روزهایی که آرش همه مون رو می برد قایق سواری تو شمال. وقتی شمیم و مینو رو که کوچکتر از ما بودند، دست به سر می کردیم. سال هایی که کسی نیش و کنایه بار من نمی کرد...

-چرا نمی خوابی عزیزم؟

صدای آروم میعاد بود. جواب دادم: نمی خوام بخوابم.

نیم خیز شد و گفت: حالت خوب نیست؟

romangram.com | @romangram_com