#_ستاره_پنهان__پارت_276


به قالیچه ها اشاره کرد. فکر می کردم خوابیده. خودم رو مظلوم کردم و گفتم: ذهنمون مشغول شده. میعاد می خواد حلش کنه.

با دیدن فاصله ی دو کیلومتری بین تشک هامون با خنده سر تکون داد و مهتابی روی دیوار رو روشن کرد.

-تاریکه. چشمت از سو می افته.

-مرسی.

-شب به خیر

عمه بیرون رفت و بعد از چند لحظه برق رو خاموش کردم. همون یه لامپ کافی بود. نور کم رو بیشتر دوست داشتم. دوباره به قالیچه ها نگاه کردم. تا وقتی جای گنج رو پیدا نمی کردیم، نمی شد کاری کرد.

میعاد با لباس راحتی و ته ریش کوتاه جلوم نشسته بود و به عکس باب اسفنجی تیشرت لیموییم نگاه می کرد. موهاش دوباره سیخ سیخ و بامزه شده بود. بدون ریش حالت کشیده ی چشم هاش بیشتر جلب توجه می کرد. نگاهم رو به سمت نقشه برگردوندم و گفتم: به چی زل زدی؟

-هر چی تلاش می کنیم کمتر به نتیجه می رسیم.

-من امشب تا چیزی دستگیرم نشه، نمی خوابم.

-خودمون رو میگم!

دوباره نگاهش کردم که لبخند می زد. چشمم به بازوهاش زیر تیشرت مشکی بود. سرم رو با قالیچه ها گرم کردم و گفتم: پاشو یه چیزی بپوش، سرما می خوری!

ریز ریز خندید. من به روی خودم نیاوردم و قالیها رو جا به جا کردم. این آدم نزده می ر*ق*صید. وای به حال وقتی که چیزی از احساس من می فهمید. چشم هام سیاهی رفت و توی نور شدید باز شد. مشتم رو باز کردم و سکه ها از کف دستم روی زمین ریخت. هر گوشه از خاک ازتلألو طلا برق می زد. دست هام رو بین سکه ها فرو بردم و مشت کردم. وقتی بازشون کردم، انگشت های کسی بین پنجه هام بود. به دست های میعاد زل زده بودم.

صورتم رو بالا گرفت و گفت: چی شد؟

پلک هام رو بستم و سعی کردم آروم نفس بکشم. این بار کوتاه تر بود. دوباره پرسید: چی دیدی؟

نفس عمیق کشیدم. قالیچه ها رو لمس کردم و گفتم: همین حالت درسته. مطمئنم.

حالا قالیچه ها هم طراز هم نبودند. مال خودم پایین تر از قالی میعاد بود و از لبه ها به هم چسبیده بودند. خط ها رو با چشم دنبال کردم. به شکل یه دره ی کوچیک شده بود و کوه و برکه پایین تر قرار می گرفت. میعاد خودش رو به طرف من کشیده بود و به قالیچه ها نگاه می کرد. روی خطوط و شکل ها دست کشید و گفت: می دونم کجاست.

romangram.com | @romangram_com