#_ستاره_پنهان__پارت_275
-جدی؟
-نه شوخی!
-با ما قهره؟
خندید و گفت: اصلاً رابطه ای نداشته که حالا قهر باشه.
و دوباره به کلمه ی «قهر» ترتر خندید. برای اینکه نخنده گفتم: پس قدمت قالیچه ها بیشتر از 200 ساله!
- آره. احتمالاً چهل _ پنجاه سال بیشتر. 5 سال پیش که بابا فوت شدند با این قالیچه یه گردنبند هم به من رسید که به مائده دادم.
- پس من چی؟
حالا من ترتر می خندیدم. تک سرفه ای کرد و ادامه داد: تو هنوز به دنیا نیومده بودی!! می گفتن قدمتش به 300 سال نمی رسه. وقتی گنج رو در آوردن فقط پول فروشش بهشون رسیده. اون موقع که اثر تاریخی نبوده.
به یه ویلای کوچیک و معمولی رسیدیم. خونه ای که مد نظر ما بود. می خورد که مال یه معلم باشه. اطراف خونه چند دقیقه پرسه زدیم تا اتفاقی بیفته ولی خبری نشد. دستم رو روی در گذاشتم که شاید این لمس باعث بشه چیزی ببینم که کمک کنه. ولی باز هم اتفاقی نیفتاد. دور خونه حصار سیمی بود و داخل هم چیز خاصی توجه رو جلب نمی کرد. بعد از چند دقیقه زنی از در خونه وارد حیاط شد و ظرفی رو از کنار حوض سفید رنگ برداشت. از همون جا ما رو دید و کمی مشکوک نگاه کرد. بعد گفت: بفرمایید؟
میعاد که معلوم بود زن رو نمی شناسه، هول کرد و گفت: سلام.
-سلام.
مثل احمق ها هیچ حرفی نمی زدیم و زن هم نمی دونست تعارف کنه یا نه. دست میعاد رو کشیدم که راه بیفته. حرکت کردیم و زن هم وارد خونه شد. میعاد گفت: مگه نگفتی بریم ببینیمشون؟
-بریم یهویی چی بگیم؟
حرفی نزد و تو فکر رفت. وارد کوچه ی اصلی شدیم که دستش رو از دستم بیرون آورد و گفت: زشته. اینجا من رو می شناسند.
چپ چپ نگاهش کردم و جلوتر راه افتادم.
برای اینکه عمه تنها نباشه؛ تمام عصر توی خونه مونده بودیم و میعاد مثل مرغ سر کنده این ور و اون ور می چرخید. حالا به زور حموم فرستاده بودمش که توی خلوت و سکوت قالیچه ها رو بررسی کنم. در نهایت خودم باید یه غلطی می کردم. هر دو تا رو بین رخت خواب خودم و میعاد پهن کرده بودم و با تیشرت و شلوار لیمویی جلوشون نشسته بودم. دوباره جهتشون رو عوض کردم و به خطوط و شکل ها خیره شدم. عمه وارد اتاق شد و گفت: من که می دونم شما دو تا بچه فکرتون کجاست.
romangram.com | @romangram_com