#_ستاره_پنهان__پارت_274


-میعاد!

-جانم؟

-من برای کسی که 200 سال پیش مرده چه کاری از دستم بر میاد؟

سر تکون داد و گفت: نمی دونم.

-پاشو. الان یکی بیاد، خیال می کنه داریم لاو میترکونیم!

بلند شد و با خنده گفت: چیه؟ به خودت اطمینان نداری؟

جوابش رو ندادم. کتاب رو سر جاش برگردوندیم و از مرد خدافظی کردیم.

-مثلاً می خواستی همه چیز رو برای من م*س*تند کنی؟

-خودت گفتی نمی خوای مخفی کاری کنم.

-...

-باز بریم سمت مرداب؟

-نه. بریم خونه ی یکی از نوه های اون مرد.

-فقط یه خانواده هستند. دو تا برادر دیگه ش ایران زندگی نمی کنند.

-کارآگاه نظری!

خندیدم. به جلو هولم داد و گفت: بریم...

روستای زیاد بزرگی نبود اما حیاط خونه ها باغ بود و فاصله رو زیاد می کرد. میعاد مدرسه ی کوچیکی رو که از کنارش رد می شدیم، نشون داد و گفت: معلم اینجاست.

romangram.com | @romangram_com