#_ستاره_پنهان__پارت_273
روی نوشته ها دقت کردم. اصلاً چیزی خونده نمی شد. به خط های غیر چاپی عادت نداشتم. وقتی دید خیلی زور می زنم، گفت: من قبلاً خوندم. با بقیه هم مشورت کردم.
-خب؟
انگشتش رو روی یه خط گذاشت و گفت: اتفاق های خاص رو پشت این قرآن یادداشت می کردند.
-می دونم. مثل تاریخ تولد و مرگ.
-مال همه نه... اینجا نوشته که مرد مورد نظر ما...
-کدوم مرد؟
جلوی لبخندم رو گرفتم. چشم هاش رو ریز کرد و گفت: همونی که حتماً با جد ما شراکت داشته.
-خب؟
-ناپدید شده.
-غیب شده؟!!! چرا چرت میگی؟
خندید و گفت: نه. گم شده. مسئله پیدا کردن گنج بوده. به خاطر عبرت مردم اینجا نوشتند. اون موقع ها گنج کنی کار ناپسندی بوده.
-از کجا می دونی این مرد مال همون خانواده ست؟
-همه میگن.
روی صندلی نشستم و مشغول فکر کردن درباره ی داده های قضیه شدم. یه شریک توی گنج کنی که گم شده بود. بعد هم خانواده ش با خانواده ی ما دشمن شدند. از هر زاویه ای که نگاه می کردی اتفاقی به جز قتل نمی تونست افتاده باشه. هرچند که کسی بویی نبرده بود. همون مردی که توی برکه مرده بود و من حتی لحظه ی مرگش رو حس کرده بودم. میعاد جلوم روی پاهاش نشست و گفت: به چی فکر می کنی؟
-اون مرد چیزی از من می خواد.
-...
romangram.com | @romangram_com