#_ستاره_پنهان__پارت_272


- یه چیزهایی می دونم ولی تو این روستا که همه با هم مشکل دارند. سر آب، زمین، پول...

- گنج!

سر جام ایستادم که مجبور شد بایسته. گیج نگاهش کردم. ادامه داد: همه فقط میگن خانواده هامون قدیم ها شراکت داشتند. اما...

با دست به ساختمون مسجد رو به رومون اشاره کرد. همراهش وارد حیاط پایینی که قسمت مردونه بود، شدم. موقع اذان شلوغ می شد اما حالا خلوت بود. به دری که رو به کتابخونه باز می شد چند ضربه زد. مرد مسنی که دیده بودمش ولی اسمش رو نمی دونستم در رو برامون باز کرد و با میعاد احوالپرسی گرم کرد. وارد کتابخونه شدیم و میعاد به مرد گفت: ایشون نوه ی مرتضی خان هستن.

مرد سر تکون داد و با لهجه گفت: خدا بیامرزدش. خوش اومدید.

تشکر کردم و میعاد گفت: من همون قرآن بزرگه رو می خوام حاجی.

مرد لبخند زد و رفت. چند ثانیه بعد با کتاب بزرگی برگشت که از اندازه ی A4 هم بزرگتر بود. کتاب رو به دست میعاد داد و گفت: تو حیاطم. کار داشتید، صدام بزنید.

همین که بیرون رفت میعاد کتاب رو روی میز چوبی جلوی در، باز کرد و گفت: به رفت و آمد من عادت داره. تمام این کتاب ها رو بررسی کردم. ورق به ورق.

صفحه های آخر کتاب رو آورد. هفت هشت صفحه ای می شد که از شدت کهنگی گوشه هاش از بین رفته بود. جلد چرم قهوه ای داشت و رنگ صفحه ها کاملاً زرد و تیره شده بود.

- می دونی این قرآن چه قیمتی داره؟

- قدیمیه؟

- حداقل دویست سال قدمت داره. مال دوران قاجاره. نگاه کن.

کنارش رفتم. به خطش اشاره کرد و گفت: دست نویسه. این نوع نستعلیق رو به این راحتی ها نمیشه پیدا کرد. این کتابخونه زیر نظر میراث فرهنگی محافظت میشه.

- حالا چرا مثل بنگاهی ها حرف می زنی؟ من خریدار نیستم حاج آقا!

بالاخره یه لبخند نصفه نیمه زد و گفت: این صفحه.

با خوشحالی از موفقیتم نگاهش می کردم. سرش رو بلند کرد و با دیدن قیافه ی من، لبخندش پر رنگ تر شد و اضافه کرد: حواسم رو پرت نکن!

romangram.com | @romangram_com