#_ستاره_پنهان__پارت_271


بلند گفتم: چی؟!

- خودت خواستی همه چیز رو بدونی.

با مردی که از کنارمون رد می شد دست داد و احوالپرسی کردیم. اینجا خیلی ها رو می شناختیم. من فکر می کردم کار یه ژن برای انتقال بیماریه. مرد دور شد و میعاد گفت: دیوونه های فامیل رو تا جایی که می تونستم چک کردم. همه صاحب های قالیچه ها بودند.

- یعنی چی؟

- بعضی ها فهمیده بودند، وصیت کرده بودند به کسی غیر از بچه هاشون برسه. بعد هم که بین پدر بزرگ های ما تقسیم شد. پدرم به سن پیری نرسید؛ تصادفی که باعث مرگش شد مشکوک بود. یه وقت هایی فراموشی مقطعی می گرفت.

- پس چرا آقاجون به من داد؟!

- شاید حال درستی نداشته.

- تو باهاش حرف زده بودی. می دونست پیگیری می کنی.

با خنده ادامه دادم: من هم که کله خراب! می دونست تو میای سراغ قالیچه ی من و ماجرا رو تموم می کنیم.

پوزخند زد و گفت: شاید می خواسته ما رو با هم آشنا کنه.

با حالت مسخره ای گفتم: تو که میری پیش رمال باید هم از این حرف ها بزنی!

- این علوم فراطبیعی ثابت شده ست.

- قبول دارم اما طلسمی در کار نیست. کسی می خواد چیزی رو به ما بفهمونه. من بدبخت هم مدیوم هستم. همین.

- پس این مریضی چیه؟

- مریضی نیست... سعی کرده با بقیه ارتباط برقرار کنه. نتونسته. افتاده به جون من.

- خانواده ی ما یه دشمن دارند. شاید طلسم کار اون ها بوده!

romangram.com | @romangram_com