#_ستاره_پنهان__پارت_270


-...

-اگه یه دست لباس براش بدوزی و بگی به رنگ موهات میاد، همه چی یادش میره. من مادرم رو میشناسم.

-اگر نرفت؟

-جریان آریانا و خواهرت رو براش میگیم.

-نه اصلاً

-یه کاریش می کنیم.

-من می خوام عادی باشم. این که زندگی نشد!

سکوت کرد. من راه حل نمی خواستم. فقط می خواستم بشنوه ولی من رو از خودش جدا کرد و با اخم بهم زل زد. بلند شد که مجبور شدم بایستم. به سمت در رفت و گفت: راست میگی. یادم نبود راهمون رو از هم جدا کردیم.

من هنوز خیره نگاهش می کردم. این چه کاری بود که کرد؟ من واقعاً خوشم اومده بود.

-حاضر شو بریم.

-...

-یه چیز مناسب بپوش!

-...

چند دقیقه بعد با هم توی کوچه های خاکی و گاهی آسفالت قدم می زدیم. به خاطرش یه مانتوی مشکی ساده و شال طوسی پوشیده بودم که وقتی با منه معذب نباشه. خیلی ناراحت بود. نه جرأت داشتم حرفی بزنم. نه می دونستم داریم کجا میریم. خودش به حرف اومد: اینطور که تو داری پیش میری باید عجله کنیم.

صداش خیلی جدی بود. سکوت کردم که توضیح بده.

- این دیوونگی یا هر مرضی که هست، به خاطر قالیچه ست نه ژنتیک.

romangram.com | @romangram_com