#_ستاره_پنهان__پارت_269
-...
- اگه یه ذره دوستم داشتی، منو تو اون موقعیت نمی ذاشتی.
-موقعیت خودم بد نبود؟ یه عمر جوری زندگی کردم که همه روم حساب کنند، تو روی هیچ زنی نگاه نکردم، مهم ترین چیز زندگیم آبروم بود که به خاطر تو وسط گذاشتم.
با بغض گفتم: من گفتم این کار رو بکن؟
-تو راه دیگه ای گذاشتی؟
هر دو سکوت کردیم و میعاد با انگشت های شصت و اشاره چشم هاش رو ماساژ داد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. دو دقیقه بعد از پشت ب*غ*لم کرد و چونه ش رو روی سرم گذاشت. گفتم: عمه!
-نمیاد.
نمی خواستم دوباره بهش گیر بدم. برای اینکه فکرم از اینکه تو ب*غ*لشم منحرف بشه، پرده رو بیشتر کنار زدم و گفتم: تابستون ها خیلی قشنگ تره.
دست هاش محکم تر شد و گفت: آره.
-تو اون روز با هر جمله ت به من توهین کردی.
-می خواستم بفهمی به خاطرت از خیلی چیزها گذشتم.
پوزخند زدم که گفت: ولش کن.
لبه ی پنجره نشست و من رو هم با خودش کشید. با خنده گفت: چرا با من راه نمیای؟
وضع بدی بود. روی زانوش نشسته بودم و خجالت هم می کشیدم. فقط لبخند زدم و به بیرون پنجره نگاه کردم. موهام رو از روی صورتم کنار زد و پشت گوشم برد. صورتم رو برگردوند تا نگاهش کنم. سرش رو به دیواره ی پشتش تکیه داده بود. از خودم تعجب می کردم که یه زمانی از مردهای مو مشکی خوشم می اومد. با ابروی بالا رفته گفت: از من رمانتیک تر دیده بودی؟
سرم رو روی شونه ش گذاشت و موهام رو ناز کرد. جلوش رو نگرفتم. روی شیشه ی کنارم دست کشیدم و به نفس کشیدنش گوش دادم. از این حالت خوشم اومده بود. بیشتر جنبه ی احساسی داشت تا جنسی. اون هم حرفی نمی زد.
بعد از چند دقیقه گفت: مادرم خوشبختی من رو می خواد.
romangram.com | @romangram_com