#_ستاره_پنهان__پارت_268
-کی شروع می کنی؟
-ایشالا تابستون. ببینم چی میشه.
-ایشالا.
دوباره روزنامه رو برداشت و صفحه رو عوض کرد. کنترل رو به عمه دادم و به اتاق رفتم. از بچه بازی اصلاً خوشم نمی اومد. پنج دقیقه بعد میعاد هم وارد اتاق شد و در رو بست. کنار من جلوی پنجره ایستاد و گفت: حاضر شو بریم دنبال کارمون.
هنوز هم اخمالو بود. با حرص گفتم: خودت برو. برای من بهتره که ندونم!
-همه ش خودت رو لوس می کنی.
-من؟!!
-مگه نمی بینی من تو چه وضعی افتادم؟
-اونی که داره خل میشه منم. نه تو!
-مشکل من هم همینه.
نگاهش کردم که خیلی نارحت بود. آروم تر گفتم: من هم که حرفی ندارم... برو حلش کن.
بازوم رو گرفت که سریع گفتم: انقد به من دست نزن.
-دلم می خواد.
اخم کردم که گفت: ببین! با حرف هام مشکلی نداری؛ مشکلت اینه.
حرفی نزدم. راست می گفت. دستش رو برداشت و گفت: واسه همین فرار کردی.
عصبانی گفتم: می اومدم جلوی مادرت با اون پیش زمینه ای که از من داره، چی می گفتم؟ «سلام. من عروستونم»؟
romangram.com | @romangram_com