#_ستاره_پنهان__پارت_267
سرش رو با حالت عصبی برگردوند. کنارش نشستم و گفتم: بی خودی نگرانی.
نگاهم کرد و ادامه دادم: هر مشکلی یه راه حل داره.
-من دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه.
من هم چیزی به ذهنم نمی رسید. اطلاعات کافی هم نداشتم که نظری بدم. به چشم های غمگینش خیره بودم. یه زمانی انقدر نگاهم نمی کرد که بتونم رنگ چشم هاش رو درست تشخیص بدم ولی حالا حس نزدیکی عجیبی باهاش داشتم و مطمئن بودم ربطی به یه جمله ی صیغه نداره.
دستش رو دور کمرم انداخت و خواست ب*غ*لم کنه که فهمیدم زیادی بهش زل زدم و خودم رو عقب کشیدم. دستش رو کنار کشید. سرم رو پایین انداختم و گفتم: هر چی می دونی به من هم بگو.
با دلخوری گفت: شاید برات بهتر باشه کم بدونی.
عصبانی نگاهش کردم و گفتم: از اولش باید بهم می گفتی... هنوز هم به جای من تصمیم می گیری!
-...
-با این کارهات می خوای من رو عذاب بدی؟!
بلند شد و به سمت پنجره رفت. با پوزخند گفت: نترس. عذابت زیاد طول نمی کشه. وقتی همه چیز حل شد، میرم پی کارم.
-...
-تو هم که از خداته دور و برت نباشم!
حرفی نزدم و میعاد بیرون رفت. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. شاید حق داشت ازم دلخور باشه ولی این حس هایی که سراغم اومده بود، تقصیر من نبود. خودش باعث شده بود بهش بی اعتماد بشم. قبلاً هم دیده بود که به نزدیک شدنش حساسم. حتی نمی تونست بهم وقت بده که باهاش کنار بیام.
کنار عمه نشسته بودم و تکرار یکی از سریال های نوروزی رو نگاه می کردم. از بس مزخرف بود حتی تمرکزم رو موقع فکر کردن به هم نمی زد. ذهنم درگیر اتفاق های اخیر بود و آرامش نمی گرفت. از دیروز تا الان هیچ حرفی بین من و میعاد رد و بدل نشده بود. حتی موقع خواب، حتی سر صبحانه.
گوشه ای از اتاق نشسته بود و با کاغذها و سررسیدهای توی کیفش ور می رفت. سر و صدای خش خشش هر لحظه بیشتر می شد. کنترل رو برداشتم و صدای تلوزیون رو زیادتر کردم. صدای تکون دادن برگه هاش باز هم بیشتر شد. حالا با یه روزنامه سر و کله می زد. عمه که اوضاع رو دید گفت: پسر گلم. کارت به جایی رسید؟
روزنامه رو زمین گذاشت و گفت: بله.
romangram.com | @romangram_com