#_ستاره_پنهان__پارت_266


-من چیزی اینجا پیدا نکردم. حتی گودال هم نیست.

-دوباره بگرد.

بلند شدیم و یه دور دیگه اطراف رو گشتیم. چیز خاصی پیدا نشد. دست از پا دراز تر به طرف ماشین برگشتیم.

آبگوشت دوست نداشتم ولی از گرسنگی جلوی چشم های متعجب عمه و نیشخند میعاد دو تا کاسه خوردم. کوبیده ش رو هم جدا ریختم. آخر میعاد گفت: گوشت های من رو می خوای؟

ساعدش رو وشگون گرفتم که آخش بلند شد و گفتم: سرت به ظرف خودت باشه.

برای ناهار دیر رسیده بودیم و خوشبختانه لباس هامون توی پیاده روی زیر آفتاب خشک شده بود وگرنه عمه اصلاً باور نمی کرد که جای خطرناکی نرفتیم.

بعد از شستن ظرف ها یک راست به اتاق مهمان رفتم. میعاد کنار بخاری نشسته بود. به پشتی تکیه داده بود و به پنجره نگاه می کرد. جلوی دیدش ایستادم و گفتم: دپرسی؟

لپ هاش رو باد کرد و بعد گفت: آره.

-ولش بابا. یه چیزی میشه دیگه.

سر تکون داد و گفت: نمی دونم چکار کنم.

-لازم نیست کاری کنیم.

عصبانی شد و گفت: یعنی چی لازم نیست؟!... نمی خوام دست رو دست بذارم که همه چی از بین بره.

-...

-من واسه زندگیم زحمت کشیدم. کلی نقشه دارم.

-...

-نمی خوام دیوونه بشم.

romangram.com | @romangram_com