#_ستاره_پنهان__پارت_265
-...
-اگه الان نبودی حتماً مرده بودم. سرنوشتم همینه.
تو سکوت بهم نگاه کرد و بعد گفت: تو که به سرنوشت اعتقاد نداری.
نفس عمیقی کشیدم و به دست هامون نگاه کردم. بهم نزدیک تر شد. صدای آرومش رو از کنار گوشم شنیدم: تقصیر منه.
-نه.
-چرا.
-این مرض تو خون ماست. به هر کسی ممکن بود برسه.
-من با این پیگیری هام این طلسم لعنتی رو بیدار کردم.
همچین غلیظ می گفت «طلسم» که خنده م گرفت و کلاً فضای تراژیک بینمون عوض شد. دست هام رو ول کرد. عقب رفت و گفت: نخند!
در حالیکه سعی می کردم نخندم گفتم: شاید حالا واقعاً لازمه که مسئله حل بشه؟
-بعد از این همه سال؟!... نه... شاید زن ها رو زودتر از پا در میاره.
بعد از مکث کوتاهی گفتم: شاید من واسطه ی بهتری ام!
-منظورت چیه؟
-حس می کنم به جای یه نفر دیگه ام.
-...
-یه نفر یه جای دیگه... مُرده.
romangram.com | @romangram_com