#_ستاره_پنهان__پارت_264


می خواستم حرف بزنم ولی نمی دونستم چی باید بگم. حالم اصلاً خوب نبود. نمی تونستم نفس بکشم. میعاد با صدای گرفته داد زد: تو رو خدا حرف بزن.

صورتم رو بین دست هاش گرفته بود و به چشم هام خیره نگاه می کرد. آب از موهاش می چکید و من فقط به آرامشی که کم کم بهم منتقل می کرد، فکر می کردم.

-یه چیزی بگو سحر!؟

به زور گفتم: خوبم.

-چی شد؟ چی دیدی؟ صد بار گفتم نیا.

دست برد که دکمه هام رو باز کنه. روی سومین دکمه دستش رو گرفتم. به صورتم نگاه کرد. حالم بهتر شده بود و آروم تر نفس می کشیدم. دوباره گفتم: خوبم.

کمک کرد بشینم. پالتوش رو که روی زمین پرت شده بود، برداشت و دور من پیچید. پالتو رو به خودم چسبوندم و گفتم: فکر کنم من هم دارم دیوونه میشم.

دست هام رو گرفت و گفت: من نمیذارم.

دوباره به برکه نگاه کردم. من اینجا رو می شناختم.

-قبلا خواب اینجا رو دیدم. این ها به خاطر قالیچه ست؟

-چندمین باره؟

-پنج، شیش، نمی دونم.

صورتش ناراحت شد و گفت: من تو این چند سال فقط دو بار اینطوری شدم.

-مگه تو هم شدی؟

-آره. چیزهای گنگ...

-اگه من دیوونه شدم تو برو دنبال زندگیت.

romangram.com | @romangram_com