#_ستاره_پنهان__پارت_263
-واسه باطل کردن طلسمه.
زدم زیر خنده و میعاد چپ چپ نگاهم کرد.
-می خوای جادوگری کنی؟
-...
-از کجا آوردی؟
-از یه دعانویس تو قزوین. اون بود که گفت باید منتظر قالیچه دوم باشم.
-از کجا می دونست؟
ابروش رو بالا انداخت و گفت: حالا بخند!
-شاید فهمیده نقشه نصفه ست.
-اون که روستا رو ندیده بود! حتی می دونست نقشه ی گنج پشت قالیچه ست.
نفسم رو فوت کردم و گفتم: حالا که چی؟ دعا نوشته؟
-من هر چی می دونستم براش توضیح دادم؛ گفت احتمالاً موقع برداشتن گنج طلسمش رو نتونستند باطل کنند، روی نسل هاشون افتاده.
پوزخند زدم و گفتم: حتماً کلی هم پول بهش دادی!
بی توجه به حرفم گفت: این هم از مرداب.
به اطراف نگاه کردم. بیشتر شبیه برکه بود تا مرداب. آب روونی داشت که یه شعبه ازش به سمت دره ی انتهای این دشت می ریخت. شاخه های بدون برگ درخت ها هر طرفی رو پوشونده بود و حتماً توی تابستون اینجا منظره ی فوق العاده ای داشت. تعجب کردم که چرا بابا تا به حال ما رو اینجا نیاورده بود. اطراف رو بررسی کردم. چیز خاصی تو نگاه اول به چشم نمی خورد. هر کاری می کردم حرف های میعاد باورم نمی شد. به صورتش که متوجه من نبود نگاه کردم. به شدت درکش می کردم. دست به هر کاری می زد که ما رو از خطری که فکر می کرد هست، دور نگه داره. حالا دقیقاً کنار آب رسیده بودیم و شاخه ها رو کنار می زدیم. خاک دور و بر گل بود. میعاد برای پیدا کردن یه سر نخ شروع به گشتن کرد. به هر طرفی سرک می کشید. چند لحظه بی حرکت موندم و از سکوت محیط لذت بردم.
با دیدن جنب و جوش میعاد که دورتر شده بود، از جام تکون خوردم. جلوتر رفتم و لب آب نشستم. به صورت خودم توی آب نگاه انداختم. موهام خیلی به هم ریخته شده بود. زیر شال مرتبشون کردم. دستم رو توی آب فرو بردم و تکون دادم. از خنکی آب لبخند زدم و با خزه های توی آب ور رفتم. ضربه ای به پشت سرم خورد. درد شدیدی به تمام سرم فشار آورد. چشم هام موج می زد و همه چیز دور و برم به حرکت در اومده بود. پلک هام روی هم افتاد و با سر توی آب فرو رفتم. حتی هیچ حرفی نمی تونستم بزنم و حس خفگی به تک تک سلول هام نفوذ کرده بود. پلک هام رو باز کردم. به آب تاریک اطرافم چنگ انداختم ولی چیزی برای گرفتن نبود. فقط حباب بود که گاهی جلوی چشمم می اومد. ماه بالای سرم توی خون فرو رفته بود. خونی که از زخم سرم بود و این رو به خوبی می دونستم. بدنم هر لحظه سردتر می شد. با تمام وجودم مرگ رو حس می کردم. دستی دور کمرم پیچید. به سمت بالا کشیده شدم. صورتم از آب بیرون اومد و پلک هام رو به نور باز شد. از سرما دندون هام می لرزید و به زور نفس می کشیدم. صورت میعاد جلوی چشمم اومد که لب هاش تکون می خورد. صداش رو بعد از یه سکوت طولانی شنیدم: سحر!
romangram.com | @romangram_com