#_ستاره_پنهان__پارت_258
-من که پیدا نکردم. همه جا رو گشتم. از همه پرسیدم.
پوزخند زدم و گفتم: به خاطر این تحقیق ها بوده که انقدر به اینجا سر می زدی؟
-تا حدی.
هر دو به قالیچه زل زدیم و من گفتم: چرا نیومدی مثل آدم بگی؟
-نمی خواستم نگرانت کنم. تازه اگر باور می کردی.
-ترسیدی جیک جیک جوجه هه زیاد بشه؟
اخم کرد و گفت: ساکت میشی؟ دارم فکر می کنم.
روم رو برگردوندم که فهمیدم هنوز دستش توی دستمه. ولش کردم که اخمش بیشتر شد. دورتر نشستم و به پشتی تکیه دادم. با دقت به طرح ها نگاه می کرد. قالیچه ی من رو جمع کرد و طرف دیگه ی مال خودش انداخت. دوباره بررسی کرد. نگاهم به خطوط بود که حالا به شکل یه کوه در اومده بود. میعاد صورتش رو جلو برد. من سر جام برگشتم و به شکلی که درست شده بود خیره شدم. خط هایی رو که از قالی من شروع می شد و تو قالی اون تموم می شد، نشون دادم و گفتم: این کوهه.
دستم رو گرفت و گفت: می دونم. من وجب به وجب اینجا رو با اسم میشناسم.
دستم رو به سمت قسمتی روی قالی من برد که رنگ آبی چرک داشت.
-این مرداب پشت روستاست. از یه آبشار پای کوه پر میشه.
-خیلی راهه؟
در حالی که با انگشت هام بازی می کرد گفت: زیاد نه.
-بریم اونجا که چکار کنیم؟
-نمی دونم. واضح ترین چیز همونه. نگاه کن.
به همون نقطه دقت کردم. حق داشت. عمه وارد اتاق شد. من خدا رو شکر کردم و دستم رو بیرون کشیدم. در رو باز گذاشته بودیم و بعد از صبحانه سراغ قالیچه ها اومده بودیم. نزدیک تر شد و رو به میعاد گفت: عمه جان! باز این قالی رو آوردی وسط؟!
romangram.com | @romangram_com