#_ستاره_پنهان__پارت_259


-نترس عمه. نحسیش همینطوری هم ما رو گرفته.

صداش یه کم دلخور به نظر می رسید. نگاهش نکردم و گفتم: حالا که هر دو تا هست، شاید بشه کاری کرد.

عمه سر تکون داد و من پرسیدم: چه گنجی بوده؟

-نمی دونم والله... مال خیلی وقت پیشه. ما هم هر چی پدرهامون گفتند، یادمون مونده.

نشست و ادامه داد: بعضیش هم یادمون نمونده. پیریه دیگه.

من: واقعاً که چه اطلاعات کاملی داریم!

چند دقیقه همه سکوت کردند و بعد عمه گفت: والله قدیم هر چی درد و مرض می گرفتند، می گفتند مال نفرین این و اونه.

میعاد سرش رو از قالیچه ها بلند کرد و صورت عمه رو زیر نظر گرفت. قالیچه ها رو جمع کرد و گفت: عمه عطی راست میگه. زیاد حساس شدیم.

فهمیدم که نمی خواد عمه وارد این جریان بشه. حرفش رو تایید کردم و با هم از اتاق بیرون رفتیم. میعاد به من اشاره کرد که سر عمه رو گرم کنم. دستش رو گرفتم و گفتم: عمه تو آشپزخونه کاری نداری؟

-نه. آبگوشت بار گذاشتم. خودش جا می افته.

ما وارد نشیمن پشتی شدیم و میعاد تند با قالیچه ها بیرون رفت. ده دقیقه بعد برگشت و گفت: میرم درباره ی زمینی که انتخاب کردم با حاج محمد حرف بزنم.

عمه: به سلامت. دیر نکنی.

سریع گفتم: من هم میام. حوصله م سر رفته.

-نه. کار مردونه ست.

-یعنی چی؟ من هم می خوام بیام.

-تو با حاج محمد چکار داری؟!!

romangram.com | @romangram_com