#_ستاره_پنهان__پارت_248


پوزخند زدم و گفتم: فکر می کردم معماری خوندی!

بی توجه به من گفت: کاری نداری عمه عطی؟

عمه: نه. خدا به همراهت.

دندون هام رو فشار دادم و چیزی نگفتم. فقط از عمه خدافظی کرد و رفت. دو تا ظرف دیگه برداشتم و به آشپزخونه رفتم. به درک. فکر می کرد برام مهمه؟ عمه صدام زد و گفت: سحر خانوم! بیا این لقمه ها رو بهش بده تا نرفته.

-نمی خوره عمه.

لقمه ها رو به طرفم گرفت و گفت: از دست تو می خوره.

مکث کردم و بعد از دستش گرفتم و دنبال میعاد رفتم. هم نمی خواستم روی عمه رو زمین بندازم، هم خودم دلم نمی اومد گرسنه بره. مشغول پوشیدن کفش بود. لقمه ها رو به طرفش گرفتم و گفتم: بیا. گرسنه نرو.

سرش رو بلند نکرد و گفت: از دیشب تا حالا مهم شدم؟!

-برای من نه. عمه داد.

پاش رو از روی پله برداشت و درست ایستاد. دستش رو توی جیبش کرد و گفت: نمی خورم.

به طرف در رفت. دنبالش رفتم و گفتم: برو به خودش بگو نمی خوری!

برگشت و گفت: این ها رو بگیرم دست از سرم بر می داری؟

-نه.

لبخند زد و لقمه ها رو گرفت. بیرون رفت. صدای روشن شدن ماشین رو شنیدم و به خونه برگشتم.

میعاد برای ناهار نیومد. عصر یه مهمون برای عمه رسید و من اصلاً حوصله ی پذیرایی نداشتم. تمام طول روز به این فکر کرده بودم که آخر و عاقبتم چی میشه. توی یه بلاتکلیفی و سردرگمی بزرگ گیر افتاده بودم. عروسک جغدم رو توی دستم چرخوندم و به چشم هاش زل زدم. حس می کردم هیچ وقت تیرگی بین من و میعاد از بین نمیره. هنوز نرفته دلم براش تنگ شده بود. کاش دوباره ندیده بودمش. نیم ساعت پیش عمه گفته بود «وسیله ای تو اتاق نیست. شاید از همون طرف رفته باشه تهران». من جواب داده بودم «نه. بدون خدافظی نمیره».

دوباره بغض گلوم رو گرفت. رد اشک روی گونه م باز شد که با دست پاکش کردم. تو وضعیت بدی بودم. نمی دونستم باید چکار کنم. کنار پنجره ی اتاق رفتم که شیشه ش رو به در حیاط بود و از این بالا بخشی از کوچه دید داشت. دم غروب بود و بارون نم نم می بارید. روی شیشه ی بخار گرفته دست کشیدم. هیچ خبری از میعاد نبود. چند دقیقه همین جوری به کوچه نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com