#_ستاره_پنهان__پارت_249


در اتاق باز شد و صدای عمه اومد: چرا اینجا تک و تنها نشستی؟

چشم هام رو پاک کردم و به سمتش برگشتم. جلوی در ایستاده بود. جلوتر اومد و گفت: دختر چرا گریه می کنی؟

-گریه نمی کنم!

-دلت برا خونه تنگ شده؟

-آره.

بعد از چند ثانیه سکوت گفت: می خوای زنگ بزنم به مادرت؟

سریع گفتم: نه. نه.

-به زور دادنت به پسره؟

حالم خوب نبود. از حرف زدن با عمه هم خجالت می کشیدم. چیزی نگفتم که خودش زیر لب چیزی گفت و بیرون رفت. ساعت از پنج عصر گذشته بود. شال بافت مثلثیم رو روی شونه هام انداختم و به حیاط رفتم. حداقل دیگه لازم نبود تو خونه روسری سر کنم. هوا خیلی دلگیر شده بود. یاد اردیبهشت پارسال توی شمال افتادم. همه بودند. حتی ساغر و امیر. خیلی خوش گذشت. اون موقع هم هوا همینطوری بود. اما من غمی به این بزرگی نداشتم. اصلاً میعادی در کار نبود. دوباره به جغد توی دستم نگاه کردم. زیر شال بردمش که پرهاش خیس نشه. روی سکوی سیمانی نشسته بودم و به آسمون نگاه می کردم. بارون تندتر شده بود.

عمه روی اولین پله ی ایوان ایستاد و گفت: بیا تو. می چای.

اول سرفه ای کردم که صدام نشون نده گریه می کنم و بعد از گفتم: زیر سایبونم.

-بیا... سرده.

-نه. هوا خوبه.

شال رو بالاتر کشیدم و عمه عصبانی گفت: اگه حالا بیاد، میگه دختره هوله.

به در نگاه کردم. راست می گفت. خیال می کرد چه تحفه ای هست. بلند شدم و از جلوی عمه که با سرزنش نگاهم می کرد رد شدم. بلوز و شلوار خیسم رو با یه دست دیگه عوض کردم و کش موهام رو باز کردم. موهام خیس می شد بیشتر فر می خورد و به هم می چسبید. وقتی برای شام هم نیومد حس کردم که برگشته تهران. برای اینکه جلوی عمه به روی خودم نیارم، کنار بخاری مشغول دوختن چند تا درز و تنگ کردن دو تا از لباس های نوی عمه بودم.

-خدا تو رو رسوند به این خونه سامون بدی.

romangram.com | @romangram_com