#_ستاره_پنهان__پارت_247


میعاد ناراحت به من زل زد و من سرم رو پایین انداختم. می دونستم رو این چیزها خیلی حساسه. بلند شد و به اتاقش رفت. عمه هول شد و به محلی گفت: نگفتم که بری... الله اکبر.

بلند شد که جلوش رو بگیره. میعاد با برگه ای برگشت و نشون عمه داد. همون صیغه نامه بود که یه نسخه ش رو به میعاد داده بودند. عمه عینکش رو از طاقچه برداشت و میعاد گفت: مثلاً زنمه... روز عقدمون فرار کرد.

و با نفرت به من نگاه کرد. عمه عینکش رو برداشت و به من خیره شد. نگاهش با ناباوری چند بار بین من و میعاد چرخید و بعد گفت: به من پناه آورده... نمی تونم بدمش دست تو.

- من نیومدم ببرمش. واسه کار خودم اینجام. این هم هیچ اهمیتی برام نداره.

با دست به من اشاره کرد. خیلی عادی سر سفره نشست و مشغول خوردن شد. عمه هم نشست و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. نمی دونستم که باید برم یا صبر کنم تکلیف قالیچه ها روشن بشه. فکر نمی کردم عمه قبل از مشخص شدن اوضاع بذاره من برم یا کسی به خانواده م اطلاعی بده. قاشق رو برداشتم و به اشتهای باز شده ی میعاد نگاه کردم. سرش رو بلند کرد. ابروم رو بالا انداختم و مشغول خوردن شدم.

استکان ها و ظرف های صبحانه رو توی سینی گذاشتم و به سمت سینک بردم. موقع برداشتن قوری عمه گفت: صبر کن عمه! شاید بیدار بشه.

با اخم گفتم: اگه گرسنه ش بود میومد.

-چرا انقدر ازش دل چرکینی؟

خودم رو به اون راه زدم و گفتم: دل چرکین برای چی؟! میگم حتماً نمی خوره دیگه.

-صداش زدی، بیدار بود؟

-بیدار بود ولی جواب من رو نداد!

عمه آروم خندید و چیزی نگفت. در اتاق میعاد که از نشیمن پشتی هم دید داشت، باز شد. لباس های بیرون تنش بود. کیفش رو هم برداشته بود. سریع گفتم: داری میری تهران؟

هر دو با تعجب به من نگاه کردند. خودم هم فهمیدم که لحن پرسیدنم یه جوری بود. دوباره گفتم: یعنی... میگم سفره رو جمع کنم.

جلوی قاب در ایستاد و رو به عمه گفت: دارم میرم زمین های اطراف رو بررسی کنم.

عمه: برا همون مزرعه؟

میعاد: بله. جواب تست خاک ها رو تازه گرفتم.

romangram.com | @romangram_com