#_ستاره_پنهان__پارت_246
دستش رو تکون داد که حرفم رو قطع کنه. نفس عمیقی کشید و با صدای آرومی گفت: حق با توئه. من نمی دونستم جواب واقعیت همونه.
-تو حتی سعی نکردی...
-بسه... همه چی تموم شده.
این آرامش زیادش عصبیم می کرد. چطور می تونست انقدر راحت تمومش کنه! چرا برای من سخت بود؟
دوباره گفت: من به اون قالیچه نیاز دارم. نه برای پول. برای آینده ی هر دو تامون.
با بغض گفتم: چه آینده ای؟
-چند روز هم صبر کن. من همه چیز رو آماده کردم.
در ورودی باز شد و عمه رو به من که ایستاده بودم گفت: آسمون بدجور گرفته.
متوجه میعاد که نشسته بود، شد و با دستپاچگی نگاهمون کرد. همون لحظه صدای بلند رعد توی فضا پیچید و میعاد سریع گفت: دیدم هوا بارونیه، برگشتم.
عمه با نگاه عجیبی به من گفت: خوب کردی.
به طرف نشیمن پشتی رفت و من مانتوم رو توی اتاق آویزون کردم و به دنبالش به آشپزخونه رفتم. قابلمه ی برنج رو از دستش گرفتم و خودم مشغول شستن شدم. جلوی سینک کوچیک ایستاد و آروم گفت: این رو می خوای که جلو آقات وایسادی، شوهرت نده؟
فقط نگاهش کردم که اخم کرده بود. از آشپزخونه بیرون رفت و من تا موقع شام ندیدمش. حتماً خیال می کرد با هم قرار گذاشتیم.
سر سفره با هردومون خیلی سر سنگین بود. من و میعاد با غذا بازی می کردیم. اشتها نداشتم. عمه قاشقش رو توی بشقاب گذاشت و گفت: این راه و رسمش نیست.
میعاد سرش رو پایین انداخت و عمه که طرف حرفش اون بود گفت: بعداً آقاش نمیگه عمه چکار کردی؟
میعاد به حرف اومد: عمه عطی...
-چطور بذارم اینجا بمونی وقتی به دختر مردم چشم داری؟! نذاشتی بره دنبال بختش... شاید به دلش می نشست.
romangram.com | @romangram_com