#_ستاره_پنهان__پارت_245
-نذارم حتی بفهمی، که آب تو دلت تکون نخوره.
-...
-آره من احمقم.
صداش خیلی ناراحت بود و من نمی دونستم چرا بغض کردم. حتی نمی تونستم حرفی بزنم که از این گیجی در بیام.
-اوایل فکر می کردم به خاطر زندگی خودم جوش می زنم... بعد...
-اون قالیچه چه کوفتیه؟ ارزش این همه دردسر واسه نزدیک شدن به من رو داشت؟
دوباره عصبانی شد و گفت: می تونستم از چنگت در بیارم... بخرم... بدزدم... از امیر بخوام برام بیاره. دیگه چه احتیاجی به ازدواج بود؟
-سوال من هم هست.
سرش رو پایین انداخت و گفت: خودت رو به نفهمی زدی!
-می تونستی مثل همه خواستگاری کنی.
داد زد: کردم؛ جوابت یادت رفته؟
داد زدم: اونطوری؟
-پس چطوری؟ باید دروغ می گفتم؟... خوشحالم که به هم نمیاییم؟! خوبه که این همه حرف پشتته؟! آخجون که مادرم تو رو قبول نمی کنه؟!
-...
-اگه دردم رو به تو نمی گفتم، به کی می گفتم؟
-اول احساست رو به من ثابت می...
romangram.com | @romangram_com