#_ستاره_پنهان__پارت_227
مرد با خوشرویی گفت: چیزی از ویترین چشمتون رو گرفته؟
جواب دادم: ندیدم.
دو سریاز ویترین بیرون آورد و جلومون گذاشت. یکی حلقه های ساده و رسمی داشت. یکی پر از حلقه های پرنگین و گرون بود. چند تا رو امتحان کردم. خواستم اذیتش کنم. بزرگترین حلقه رو برداشتم که واقعاً هم یه چیز رویایی بود. به خصوص برای ما که میعاد احتمالاً قصد ست کردن نداشت. حلقه ی الکی ای هم که مینداخت نقره ای بود. می تونستم هر چیزی بردارم. توی دستم بررسیش کردم و به میعاد گفتم: نظرت چیه عزیزم؟
هر دو مرد فروشنده که مثل پدر و پسر بودند با خنده به میعاد نگاه می کردند. میعاد سرش رو تکون داد و گفت: بد نیست.
فقط بد نبود؟!! مرد جوون تر گفت: نگین هاش اصله. سنگین در میاد!
میعاد به من که با لبخند و ابروی بالا رفته نگاهش می کردم، گفت: خوشت اومده؟
-خیلی.
مرد جوون با لبخند گفت: می خوایید اول وزن کنم؟
حلقه رو از دستم بیرون آوردم و به مرد دادم. روی ترازو گذاشت و قیمت رو توی ماشین حسابش وارد کرد. آخر گفت: 63 میلیون و به صورت میعاد زل زدم که ریلکس گفت:کارتخوان دارید؟
مرد پیر: بله.
این حلقه برای خانواده هایی مثل ما خیلی گرون بود ولی از حرکتش خوشم اومد. مرد دستگاه کارتخوان رو بالا آورد و مرد جوون انگشتر رو داخل جعبه گذاشت. میعاد کارتش رو به مرد داد. مرد کارت رو نزدیک دستگاه برد که سریع گفتم: یه لحظه اجازه بدید.
از بین ردیف های ساده یه حلقه ی باریک بدون نگین برداشتم و رو به میعاد گفتم: بذار یه چیزی برداریم که تو هم بتونی بندازی.
فروشنده ها چپ چپ نگاهمون کردند و ما با دو تا حلقه ی ساده ی پلاتین بیرون اومدیم. هنوز زیاد دور نشده بودیم که میعاد دستم رو محکم فشار داد و گفت: این چه کاری بود؟!!
با خونسردی گفتم: ناراحتی که 62 ملیون پیاده نشدی؟!
-رفتارت رو میگم. خیلی زشت بود. هر دو تاشون فهمیدن!
-همینه که هست.
romangram.com | @romangram_com