#_ستاره_پنهان__پارت_226


بعد از چند دقیقه سکوت ما و آواز خوندن «شهرام ناظری»، گفت: مادرم رو راضی کردم فردا بیاد... مائده هم به حرف مادرم گوش میده.

-هیچ کدوم از من خوششون نمیاد.

-عادت می کنند.

عصبانی گفتم: همه ی دنیا عادت کنند، که جناب عالی به خواسته هات برسی!

-...

-یه قالیچه ی فکستنی.

-بس کن دیگه. فکر می کنی فقط جوش خودم رو می زنم؟

-اگه قرار بود سهمی به من برسه که احتیاجی به این برنامه ها نبود.

خواست حرفی بزنه که گفتم: هیس! می خوام گوش بدم.

صدای ضبط رو زیادتر کرد. مدتی گذشت تا جلوی در یه پاساژ طلافروشی نگه داشت و گفت: پیاده شو!

از این بی تفاوتیش عصبانی شده بودم. گفتم: کی از تو حلقه خواست؟ کدوم کارمون رو اصول بوده که این دومیش باشه؟

-حوصله ندارم. پیاده شو.

-چرا فکر می کنی من مجبورم به هر ساز تو بر*ق*صم؟

-من کور نیستم!

متوجه منظورش نشدم. به چشم هام خیره شد و گفت: می بینم هر بار چجوری نگاهم می کنی. از خودت بپرس چرا همه ش کوتاه میای؟ چرا اومدی شرکت؟ چرا اومدی خونه مون؟... فقط نمی خوای اعتراف کنی.

شنیدن این حرف ها از کسی که دوست داری خیلی سخته. خیلی عصبانی و کلافه به نظر می رسید و من هنوز هم دلم نمی اومد ناراحت ببینمش. پیاده شدم و به سمت پاساژ رفتم. دنبالم اومد. هیچ چیز برام فرقی نمی کرد. وارد خلوت ترین مغازه شدم. دنبالم اومد و به فروشنده گفت: حلقه ی ازدواج لطفاً.

romangram.com | @romangram_com