#_ستاره_پنهان__پارت_228


از پاساژ بیرون اومدیم. هوا خیلی خوب بود و اطراف پر از سبزه و ماهی قرمز و جمعیت بود. همه چیز بوی عید می داد. دلم گرفت. عید امسال من کجا بودم؟ چه وضعیتی در انتظارم بود؟ دلم برای همه تنگ می شد. دست میعاد روی بازوم بود و به جای ماشین به طرف پاساژهای دیگه می رفتیم. موسیقی شاد از چند تا فروشگاه پخش می شد. توی گوشم گفت: پول رهن خونه مون بود. بقیه ی سرمایه م رو واسه خونه ی پدربزرگت گذاشتم...

و با خنده ادامه داد: اگر می خریدیش مجبور بودی با مادرشوهر عزیزت زندگی کنی!

- اون دیگه مشکل شوهر عزیزم بود.

- مگه شوهر عزیزت سر گنج نشسته؟!

- جدیداً قراره پول دستش بیاد.

من رو به خودش نزدیک تر کرد و گفت: چی؟ نشنیدم!

خندیدم و حرف قالیچه رو دوباره وسط نکشیدم.

-یکی از واحدها رو میدم به تو... کاری که دوست داری رو شروع کنی.

یاد مزون افتادم و نیشم باز شد ولی با یادآوری اینکه حتما پول فروش قالیچه ست، اخم کردم. با نگاهی به اطراف گفت: امسال با هم هفت سین می چینیم.

صورت خوشحالش رو که به وول خوردن ماهی ها نگاه می کرد، از نظر گذروندم و یه لحظه ناراحت شدم. دلم براش تنگ می شد. به چند تا فروشگاه رفتیم ولی چیزی نخریدیم. حوصله ی خرید نداشتم. یک ساعت بعد جلوی در خونه پارک کرد و بدون تعارف من، همراهم بالا اومد. روی پله ها گفتم: برو خونه، مادرت منتظره.

با تعجب گفت: بیرونم می کنی؟!

-بعداً نگه تک پسرم رو دزدیدن!

حرکت کرد و گفت: راست میگه دیگه. خجالت نمی کشید؟

بابا در واحد رو باز کرده بود و به ما که از تیکه پرونی هم می خندیدیم، نگاه می کرد. دلم می خواست میعاد زودتر بره. هر چی کمتر دور و برم می دیدمش، برام راحت تر بود. همین که وارد هال شدیم امین بلند شد و به سمت اتاق ها رفت. میعاد دستش رو به طرف امین گرفت و گفت: سلام آقا امین!

امین نگاهی به من و بعد بابا انداخت. دست داد و گفت: سلام.

ولی باز هم به سمت اتاق ها رفت. میعاد کنار بابا نشست و گفت: اومدم بالا که آدرس رو بدم آقای نظری.

romangram.com | @romangram_com