#_ستاره_پنهان__پارت_207
همه همزمان گفتند: نه!
می ترسیدند باز کار چند سال پیشم رو تکرار کنم. شاید هم می کردم. حالم اصلاً خوب نبود. دیگه با چه امیدی زندگی می کردم؟ دیگه چقدر تحمل می کردم؟ درد بدنم هم روش اضافه شده بود. حتی نفس کشیدن هم باعث سوزش قفسه ی سینه م می شد. ساغر به مامان گفت: به امیر گفتی؟
-بابات گفت. سفارش کردم به نیلوفر هیچی نگه.
-من هم چیزی به کیوان نگفتم. خودش کیمیا رو میذاره مهد.
-خدا به خیر کنه.
ساعت از ده گذشته بود. بابا رو هنوز ندیده بودم ولی صدای غرغر و دادش سر ساغر و مامان رو می شنیدم. امین رو به زور به مدرسه فرستاده بودیم که از این محیط دورش کنیم. مامان نمی خواست که روی امین به بابا باز بشه. با کمک ساغر به دستشویی رفته بودم و داشتم زخم هام رو تمیز می کردم. این سومین بار بود که بابا انقدر وحشی می شد. یه بار سر جریان آریانا و یه بار هم وقتی تو 13 سالگی به زور اردوی خارج از شهر رفته بودم و نزدیک بود تو دریاچه غرق بشم. پای چشمم کبود و بالاش زخم بدی بود که تا روی گونه ی چپم می اومد. گوشه ی لبم کمی بریده بود که موقع حرف زدن درد بدی داشت. بقیه جایی نبود که دید داشته باشه و نشه با لباس پوشوند.
دستمال رو توی سطل انداختم و رو به ساغر توی آینه گفتم: خوبه دیگه. بریم.
در حال جمع کردن موهام پشت سرم بود. کش رو سفت کرد و گفت: بریم.
آستین هام رو پایین دادم و بیرون اومدیم. دوباره روی تخت دراز کشیدم. ساغر گفت: یه دقیقه سرت رو بردار.
سرم رو بلند کردم. بالش رو برداشت و روکشش رو درآورد. با ناراحتی گفت: برم این رو بشورم.
بیرون رفت و من باز گریه کردم. چشم هام رو بستم و با صدای داد امیر باز کردم که انگار نزدیک اتاق من می شد. اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد ولی یک ساعت گذشته بود.
دوباره داد زد: ای وای! آبرو واسه ما نذاشته.
صدای ساغر اومد که گفت: به نیلوفر گفتی؟
-بگم که خودم رو سکه ی یه پول کنم؟!
-ولش کن.
-می خوام حرف بزنم باهاش... برو کنار.
romangram.com | @romangram_com