#_ستاره_پنهان__پارت_206
امین و ساغر وارد اتاق شدند. ساغر وقتی من رو با اون حال و روز دید هول کرد. بابا حتی اجازه نداد مامان کنارم بیاد. مامان هم برای اینکه بابا یهو سکته نکنه حرفش رو گوش داده بود. من هم راضی نبودم که بابا با مامان هم دعوا راه بندازه. ساغر روی زانوهاش کنار تخت نشست و با گریه گفت: چی شده؟ چرا مامان به من نگفته؟
امین: گفتم که.
ساغر: مگه میشه؟ چرا رفته بودی اونجا؟
سعی کردم بشینم ولی بدنم کوفته بود و ترجیح دادم همین جوری دراز بکشم.
ساغر: سحر یه چیزی بگو؟
باز گریه م گرفت و گفتم: گفت واسه قالیچه مشتری داره.
امین: ک*ث*ا*ف*ت!
ساغر هم اشک هاش بیشتر شد و گفت: خب؟
من: مادرش یهو ما رو دید. جار و جنجال به پا کرد.
ساغر: همین؟
بقیه ش رو خجالت می کشیدم بگم. شک داشتم اگر پای دادگاه هم وسط بیاد، روم بشه حرفی بزنم. من مثل دختربچه های بدبخت رفتار کرده بودم و اون کاتر توی جیبم رو یادم رفته بود. اصلاً می تونستم فرار کنم. اگر مادرش توی حیاط ما رو می دید خیلی بهتر بود. بدتر از همه این بود که انقدر برای میعاد قابل پیشبینی بودم. اینکه بابا حرفم رو باور کنه انتظار بیهوده ای بود. هم با سابقه ای که داشتم و هم با پیازداغی که مادر میعاد اضافه کرده بود.
ساغر و امین توی سکوت و با ترحم به من نگاه می کردند. امین گوشه ی موهام رو ناز کرد. دیشب خیلی سعی کرده بود جلوی بابا رو بگیره ولی نتونسته بود. بدجوری کتک خورده بودم. یک ربع بعد مامان پاورچین وارد اتاق شد و با دیدن ساغر و من شروع به گریه کرد و با صدای آروم از بدبختی های زندگیش که یکیش من بودم، گفت. نگاهم به خون روی بالش افتاد و دلم برای خودم سوخت. گوشه ی لب و بالای چشمم واقعاً درد می کرد و می دونستم خون مال اینجاهاست. ساغر بلند شد و گفت: برم یه مسکن برات بیارم.
مامان به امین گفت: برو بخواب مدرسه داری.
امین: نمیرم.
مامان: بلند شو برو... تو یکی دیگه حرصم نده.
ساغر با قرص و لیوان آب قند وارد شد و همش زد. به زور خوردم و گفتم: می خوام برم حموم.
romangram.com | @romangram_com