#_ستاره_پنهان__پارت_205
با اخم گفت: به چی می خندی؟ خوشحالی که به خاطرت پا رو اعتقاداتم گذاشتم؟ آبروم رو به آتیش کشیدم.
صدای قیل و قال از بیرون به گوشمون خورد. من دست هام رو به هم فشار دادم و اشهدم رو خوندم! صدای مامان و بابا و مادر میعاد بود. بیشتر از همه بابا بود که از عصبانیت زیاد پرت و پلا می گفت. دلم به حالشون سوخت و اشک هام دوباره راه افتاد. چه گناهی داشتند که به خاطر من این همه زجر بکشند. این بار دیگه تقصیر حماقت خودم بود. میعاد گفت: نگران نباش. اتفاقی برای کسی نمی افته.
اشک هام رو پاک کردم و گفتم: از من مطمئن نباش. دیگه واقعاً بریدم.
مچم رو بهش یادآوری کردم. گیج نگاهم می کرد که در با شدت باز شد و بابا توی قاب ایستاد. حس کردم چیزی من رو توی خلأ فرو می بره. نفسم بند اومده بود و خودم رو به دست زمان سپرده بودم. م*س*تقیم به چشم هام زل زده بود و با حرص نفس می کشید. صورتش سرخ شده بود. صدای مادرهامون هم جلوی در توی هم پیچیده بود. اگر قرار بود از خودم دفاع کنم، اینجا و این موقعیت مناسب نبود. اصلا کی بود که حرف من رو باور کنه؟! سرم رو پایین انداختم و خواستم حرفی بزنم که بابا به سمتم هجوم آورد. میعاد به زور جلوش رو گرفت که سیلی محکم بابا نصیبش شد. صدای نعیمه خانوم اومد: چه خبره؟! عوض اینکه دخترشون رو جمع کنن، افتادن به جون بچه ی من!
مامان عصبانی گفت: درست حرف بزن خانوم!
دوباره جیغ جیغ بیرون در بالا گرفت. بابا رو به من گفت: این دفعه یه کاری می کنم که تا ابد یادت بمونه.
به طرفم اومد. میعاد دوباره نگه اش داشت و بابا یقه ش رو گرفت. سعی کرد یقه ش رو جدا کنه ولی کاری برای صدمه زدن به بابا نمی کرد. بابا دوباره تو صورتش زد. صدای مادرش رو اعصاب همه بود. دست بابا رو از یقه ش جدا کرد و گفت: من جایی نرفتم! اگه کاری کردم پاش می ایستم.
نعیمه خانوم داد زد: بی خود... همینم مونده.
بابا عصبانی گفت: بهتره همینطور باشه.
مادر میعاد باز جار و جنجال به پا کرد و گفت: زنگ زدم جلوی دختر بی حیاتون رو بگیرید... این حرف ها چیه؟ مگه از جنازه ی من رد بشید.
مامان: پسرت، بچه ی من رو کشونده اینجا دو قورت و نیمت هم باقیه؟
مادر میعاد دوباره داد و بیداد کرد. دیگه نزدیک بود روسری رو از سرش بکشه. بابا ساعدم رو گرفت و به طرف در کشید. مامان بازوی دیگه م رو گرفت. کیفم رو برداشت. دقیقاً شبیه زندانی ها از اون خونه بیرون رفتم. داد و فریاد نعیمه خانوم سر میعاد توی حیاط هم شنیده می شد و تمام حرفش این بود که من خودم رو آویزون کردم و اون نباید زیر بار بره.
هنوز به در ماشین نرسیده، سیلی بابا تو صورتم خورد و من تمام سعی ام رو کردم که صدام در نیاد. در عقب رو باز کرد و مثل یه بسته روی صندلی ها پرتم کرد. تمام طول راه از شیشه به بیرون زل زده بودم. کسی حرفی نمی زد و بابا نزدیک بود سه بار تصادف کنه و به هر کس از کنار ماشین می پیچید فحش می داد. توی این دنیا به خودت هم نباید اعتماد کنی. من اشتباه بزرگی کرده بودم و توی خونه شرایط بدی در انتظارم بود.
صدای sms باعث شد چشم هام رو باز کنم. حتی یک ساعت هم خواب راحت به سراغم نیومده بود. تمام طول شب کاب*و*س های درهم و برهم دیده بودم. فکرم یک لحظه هم آزاد نشده بود. امین که روی تختم نشسته بود در حال خوندن sms از گوشیش بود. من گوشیم رو خاموش کرده بودم. صدام از گریه ی زیاد در نمی اومد. به زور گفتم: چرا مثل جغد بالا سر من نشستی؟!
یاد جغد سفیدم افتادم و اشکم دوباره راه افتاد. با صدای آروم گفت: ساغر دم دره.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه به شش صبح بود. حتماً ساغر نمی خواست این موقع زنگ در رو بزنه و همه رو بیدار کنه. لابد امین بهش خبر داده بود که بیاد. تمام شب تو اتاق من مونده بود که بابا دوباره سراغم نیاد. دلیل رفتنم به خونه ی میعاد رو براشون گفته بودم، اما به جز امین کسی باور نکرده بود. اگر قالیچه رو با خودم برده بودم یه مدرک می شد که حرفم رو باور کنند.
romangram.com | @romangram_com