#_ستاره_پنهان__پارت_198


مامان جوابش رو داد و رو به من آروم گفت: خاموشش کن.

من شونه بالا انداختم و اون جارو رو خاموش کرد. بابا بیرون اومد و به سمت دستشویی رفت. امین کنترل رو از دستم کشید و ماهواره رو خاموش کرد. به پاش لگد زدم و گفتم: به تو چه؟

-غرغرش رو من میشنوم. مثلاً کنکور دارم، یه ذره رعایت حالم رو نمی کنید!

به خنده ی روی لبش نگاه کردم و گفتم: وای مامانمینا!

دوباره تو فکر زنگ زدن به آریانا رفتم اما باز پشیمون شدم. شاید به کل یادش رفته بود. شاید وقتی بیشتر روش فکر کرده بود، پشیمون شده بود. گوشی توی جیبم ویبره رفت. به هوای هانیه نگاهش کردم ولی شماره ی میعاد افتاده بود. از هول شدن زیاد نمی دونستم چکار کنم. بلند شدم و به اتاق خودم رفتم. شاید با بابا حرف زده بود. ته دلم خیلی خوشحال شده بودم. در رو نبستم که کسی شک نکنه. دکمه ی call رو زدم و گفتم: بله؟

امیدوار بودم خوشحالی زیادم توی صدام مشخص نباشه. جواب داد: سلام.

-سلام

-بد موقع زنگ زدم؟

نگاهی به راهروی خالی انداختم و گفتم: نه بفرمایید؟

-چرا نیومدی سر کار؟

لبخند زدم و گفتم: دیگه نمیام.

-پس دنبال منشی جدید باشم؟

فکر می کردم برای عذرخواهی زنگ زده ولی صداش بیش از حد سرد و بی تفاوت بود. غم توی دلم نشست و گفتم: بله.

-پس بعداً بیا تسویهکن.

-باشه. خدافظ.

خواستم قطع کنم که سریع گفت: صبر کن... می خوای بری دنبال کار مزون؟

romangram.com | @romangram_com