#_ستاره_پنهان__پارت_197


-خب بیاد.

-از دست همه تون می کشم.

رو به امین گفتم: برو کنار. می خوام لباس هاشون رو ببینم.

-تو دست از سر این خیاط بازی هات بر نمی داری؟

کنار رفت و ادامه داد: من رو ببر مانکن کن.

-تو درس و زندگی نداری؟!

به طرف اتاق رفت که خودش رو به مامان هم نشون بده. یه لحظه نزدیک بود با سر بخوره زمین. صندل هام رو درآورد و گفت: چه جوری با این ها راه میری؟

-به راحتی... بذار سر جاش.

-مامان! این چرا سه روزه سگ شده؟

مامان با جاروبرقی از اتاق بیرون اومد و گفت: تو حرف زدن یاد نمی گیری؟ شالم رو چروک نکنی.

امین: مگه دروغ میگم؟ کارش رو ول کرده، انگار ما مقصریم.

به لباس زن ها زل زده بودم اما مثل همیشه با علاقه و ذوق طرح هام رو مقایسه نمی کردم. اصلاً تمرکز نداشتم. تمام حواسم تو دو سه روز گذشته به میعاد بود و به این فکر می کردم که دستی دستی خودم رو بدبخت کردم. من که ازش خوشم اومده بود، چرا انقدر گه بازی درآوردم؟! می تونستم اولش قبول کنم بعد کاری می کردم که جلوم کوتاه بیاد. اصلاً من که همین غرورش رو دوست داشتم اگر جلوم می شکست دیگه چی ازش می موند؟

سعی کردم دوباره گریه نکنم. صدای جارو روی اعصاب داغونم می کوبید. مامان از قصد آورده بود که قبل از برگشتن بابا ماهواره رو خاموش کنم. انگار فقط به درد اخبار گوش کردن بابا می خورد و کسی حق نداشت استفاده کنه!! جلوی دیدم ایستاد و سر جارو رو جلوی پاهام حرکت داد.

حداقل می تونستم یه کم قهر و ناز کنم که پیشنهادش رو مودبانه تر بگه. ولی دیگه همه چیز تموم شده بود. سه روز منتظر یه منت کشی کوچولو بودم اما خبری نبود. دیگه وقتش بود که به آریانا زنگ بزنم و بهش بگم که اگه اون هنوز سر حرفش باشه من هم پایه ام. دیگه طاقت این خونه رو نداشتم. هر جا می رفتم از اینجا بهتر بود. گور بابای عشق.

مامان باز جلوتر اومد و لوله رو به پاهام میزد. با حرص پاهام رو جمع کردم روی کاناپه و به گوشیم دست کشیدم. سه روز بود با خودم توی دستشویی هم می بردمش ولی دریغ از یه sms از میعاد. مامان از رو رفت و جارو رو به سمت دیگه ی هال کشید. در خونه باز شد و بابا گفت: چرا سر و صدا راه انداختی؟

چشمش به من و بعد به صفحه ی تلوزیون افتاد. چپ چپ نگاه کرد و به سمت اتاقشون رفت. همزمان گفت: سلام.

romangram.com | @romangram_com