#_ستاره_پنهان__پارت_196
-پیشنهاد می کنم با کسی که همسطحتون باشه ازدواج کنید.
بدون اینکه پلک بزنه نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. بعد از مکث طولانی به حرف اومد: داری جواب رد میدی؟!!
سر تکون دادم و با آرامش گفتم: بله... من به کس دیگه ای قول ازدواج دادم.
اخم روی صورت میعاد و بغض من هر لحظه بیشتر می شد.
-کی؟
-آریانا.
مطمئن بودم که مغرور تر از این حرف هاست که دنبال قضیه رو بگیره. از هیچ طریقی هم نمی تونست صحتش رو بفهمه. برای اینکه تمومش کنم گفتم: می خواد کار سه سال پیشش رو جبران کنه.
-بهش اعتماد داری؟
-بیشتر از شما.
حس کردم الانه که فکش با پارکت کف اتاق اصابت کنه. با پوزخند که باعث می شد بغضم مخفی بمونه ادامه دادم: لابد من تنها چیزی میشم که نتونستید به دست بیارید!
همچنان بی حرکت نگاه می کرد. فقط اگر یه کم بهتر حرف زده بود اینطوری نمی شد. برای اینکه پشیمون نشم بلند شدم و به سمت در رفتم. حتی جلوم رو نگرفت. بعد از این شرایط دیگه نمی تونستم تو این شرکت کار کنم. شاید از اولش هم اشتباه کردم که اینجا مشغول شدم. وسایلم رو از کشو و کمد میز جمع کردم و بیرون زدم. چیزی رو جلوی لیلا بروز ندادم. نمی خواستم برداشت بدی داشته باشه. هر چیزی می تونست بهونه ی رفتنم باشه. توی پله ها نزدیک بود به گریه بیفتم ولی به زور جلوی خودم رو گرفتم. من هیچ وقت انتظار همچین چیزی رو نداشتم که حالا بخواد از پا درم بیاره.
زن با ادا و اصول جلو اومد. چند ثانیه توقف کرد و به طرفین چرخید. بعد دور زد و برگشت. لباس جالبی پوشیده بود. نفر بعدی از همون جنس اما طرح دیگه ای رو به تن داشت. امین جلوی تلوزیون ایستاد و سعی کرد ادای مدل های فشن رو در بیاره. صندل های پاشنه دار من رو پا کرده بود و شال مامان رو دورش پیچیده بود. حیف که حال خندیدن نداشتم.
-خوشگل شدم؟
-برو اون ور. حوصله ندارم.
-تو کی حوصله داری؟!
مامان از توی اتاق گفت: اون رو خاموش کن الان بابات میاد.
romangram.com | @romangram_com