#_ستاره_پنهان__پارت_195


بقیه ی حرفم رو نزدم. به نظر می رسید که می خواد اخراجم کنه که کلاً صورت مسئله پاک بشه. توی سکوت به زمین نگاه می کرد.

گفتم: اگر مشکل منم. از خدامه دیگه اینجا نیام.

میز رو دور زد. روی صندلیش نشست و بعد از دو دقیقه فکر کردن گفت: مجبورم از حرف و حدیث پشت سرت، چشم پوشی کنم.

-...

-مجبورم جلوی مادر و خواهرم بایستم. حتماً خیلی مخالفت می کنند.

-...

م*س*تقیم نگاهم کرد و گفت: از هیچ لحاظ همسطح نیستیم... ولی اتفاق دیروز...

-...

-من خیلی فکر کردم... می خوام از پدرت خواستگاریت کنم.

چشم هاش دنبال عکس العمل به صورتم خیره بود و من سکوت کرده بودم. حرف هایی که زده بود چیزی به جز ناراحتی برام نداشت. هر جمله ش مثل پتکی توی سرم خورده بود. حتی نگفته بود این وسط یه علاقه ای هم هست. وقتی سکوتم رو دید ادامه داد: ممکنه تو جلسه ی اول مادرم نیاد...

دستم رو بلند کردم که چیزی نگه. سعی کردم با احترام و اعتماد به نفس کامل حرف بزنم و صدام نلرزه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ممنون از صداقتتون.

با اخم کوچیکی که نشونه ی کنجکاوی بود گوش می داد.

-بهتره با خانواده م مطرح نکنید. البته تأثیری تو جواب من نداره.

توی صورتم دقیق شده بود.

-من راضی نیستم شما اینهمه ناراحتی! و مصیبت! رو تحمل کنید.

-منظورت چیه؟

romangram.com | @romangram_com