#_ستاره_پنهان__پارت_194
داد زد: همین قدرش هم به سرنوشت مدیونی وگرنه من تو رو از کجا میشناختم!؟
بلند شدم و به سمت در رفتم. این آدم خیلی تو توهم بود. بلند شد و دنبالم اومد.
-صبر کن.
دستم رو روی دستگیره گذاشته بودم که متوقف شدم. به من رسید. در رو نگه داشت و گفت: برو بشین. حرفم تموم نشده.
-به اندازه ی کافی شنیدم.
-لا اله الا الله... برو بشین.
-این حرف ها برام مهم نیست. با اینکه هر روز مثل گاو سرت رو بندازی پایین و بدون سلام بیای تو اتاق هم مشکلی ندارم. پس بحثی نمی مونه.
از تعجب چشم هاش گرد شده بود. من دوباره قاطی کرده بودم. دست هام رو مشت کردم که بیشتر از این دیوونه بازی در نیارم. اخم کرد و گفت: بشین.
سر جام برگشتم. رو به روی من به میز تکیه داد. دست به سینه ایستاد و گفت: من گیج شدم.
-...
-همیشه فکر می کردم اون آدم، یکی از مهندس های همکارمه. یه آدم جدی که بشه روش حساب کرد. چادری باشه... مودب و متین باشه. نه کسی که...
وسط حرفش پریدم و به جاش گفتم: کسی که خیاطی می کنه و مثل دخترهای معمولی زندگی می کنه؟
به من اشاره کرد و گفت: همین رفتارت رو ببین! مثل جوجه ها همه ش یا باید آب و دون برات بریزن یا رو مغزشون جیک جیک می کنی.
-من مثل جوجه هام؟!
-...
-من دو سال از یه پیرمرد مراقبت کردم. حرف همه رو به جون خریدم. به کارهام هم رسیدم. حالا چون یه کیف سامسونت دست نگرفتم وسط ساختمون های خرابه...
romangram.com | @romangram_com