#_ستاره_پنهان__پارت_193


حتی برای ناهار از اتاق بیرون نیومد. مأموریت هم نداشت. من هم اصلاً اشتهایی برای خوردن نداشتم و فقط یه دونه از کتلت هام رو خورده بودم. هر چقدر هم که لیلا اصرار کرد باهاشون به کافیشاپ سر خیابون نرفتم. از طرف دکتر مدنی. باید عصر برای بستن قرارداد یک ساله به دفترش می رفتم.

حالم خوب نبود. چند تا عدد رو اشتباهی تایپ کرده بودم و همه چیز به هم ریخته بود. تمرکز کار کردن با برنامه رو نداشتم. برنامه رو بستم و یه فایل ورد باز کردم. با فونت درشت نوشتم «مقصر من نیستم!». شاید حواسش به دسکتاپ من بود. آخرش شکلک ناراحت گذاشتم و به لیوان چای رو میز که بخار می کرد خیره شدم. حالم خیلی بد بود و به هر چیزی چنگ مینداختم که من رو از این وضعیت در بیاره.

آقا خلیل از اتاق میعاد بیرون اومد و با شوخی گفت: آقا مهندس که روزه ست. شما هم که نمی خوری.

به لیوان من اشاره کرد و ادامه داد: نکنه چایی ایراد داره!

و لیوان توی سینیش رو بو کشید. لبخند زدم و گفتم: نه خیلی هم خوبه. دستتون درد نکنه.

- خواهش می کنم.

بیرون رفت و من سرم رو روی میز گذاشتم. تقصیر من بود. میعاد اصلاً تو این فاز ها نبود. می دونستم به خاطر کار دیروزش روزه گرفته. صدای باز شدن در اتاقش رو شنیدم و سرم رو بلند کردم. حتماً خیلی مظلوم به نظر می رسیدم چون سرش رو با ناراحتی تکون داد و گفت: بیا تو. باید حرف بزنیم.

خودش داخل رفت. از جام بلند شدم و وارد اتاقش شدم. پشت میزش نشسته بود و پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بود. روی کاناپه ی جلوی میز نشستم. نگاهش رو از کاغذهای روی میز جدا کرد و به من دوخت.

-دیشب خیلی بهت فکر کردم.

بی اختیار لبخند زدم. خواستم بگم «من هم همینطور» ولی با جمله ی بعدش شوکه شدم.

-ما اصلاً به هم نمیایم... اممم...

بقیه ی جمله ش رو خورد. حس کردم می خواد من رو از سرش باز کنه. باید دنبال کار جدید می گشتم. روی ریشش دست کشید و من متوجه بودم که به سختی کلمه ها رو کنار هم می چینه. حالا ناراحتیم بیشتر شده بود ولی سعی کردم لبخند بزنم. نمی خواستم بفهمه برام مهمه. دوباره گفت: طرز فکرمون... سنمون...

-منظورتون رو واضح بگید.

باز تو فکر فرو رفت و من گفتم: من از اینکه اوضاع این دفتر انقدر غیرعادی و به هم ریخته ست ناراحتم ولی دلیل این حرف های شما رو نمی فهمم!

در حالیکه سعی می کرد عصبانیتش رو کنترل کنه، گفت: منظور من اینه که بعضی وقت ها سرنوشت اون چیزی نیست که آدم همیشه می خواسته.

من هم عصبانی گفتم: من به سرنوشت اعتقادی ندارم.

romangram.com | @romangram_com