#_ستاره_پنهان__پارت_192
-با این وضعیت هیچ مرد خانواده داری نمی تونه ازت خواستگاری کنه.
اصلاً منتظر همچین حرفی نبودم و فقط با تعجب نگاهش کردم.
-اگر آشنا هم نباشه، از فامیل تحقیق می کنه!
شنیدن این حرف ها حالم رو به هم می زد. ساغر و آریانا اون شب فقط حرف می زدند. لباس بیرون تنشون بود. اگر چیز دیگه ای مطرح بود که یه جای دیگه قرار می ذاشتند. همین حرف ها و رفتارهای بی معنی فامیل بود که از کاه، کوه ساخته بود.
بلند گفت: حرف بزن!
خیلی به من نزدیک شده بود و این بار واقعاً ناراحت بود.
بلند گفتم: حرف ها رو شما زدی!
-قبول کن هیچ مردی خودش رو تو همچین شرایطی نمیذاره!
عصبانی گفتم: دعوتنامه نفرستاده بودم.
دستش به بازوم چنگ انداخت وعصبانی تر گفت: پس رفتارت رو درست می کردی.
-رفتار من ایرادی نداره.
-همه ی کارهات ایراده!
-به تو مربوط نیست.
-هست.
متوجه موقعیتمون شدم و سکوت کردم. صورت هامون جلوی هم بود و خیره نگاه می کردیم. زیاد از حد نزدیک بودیم. نگاهش به لب هام بود و من حتی صدای نفس کشیدنش رو می شنیدم. هر چی قلب من تندتر می زد، گیجی اون هم بیشتر می شد. یه قدم عقب برداشت و دستش رو از بازوم جدا کرد. هنوز با چهره ی منقلب نگاهم می کرد و من حال خودم رو نمی فهمیدم. بالاخره پلک زد و نگاه گیجی به دور و برمون و دستش انداخت. چند قدم به عقب برداشت. دستش رو مشت کرد و آخر به سمت اتاقش برگشت. دیگه هیچ حرفی نمونده بود که بزنیم. میعاد به اتاقش پناه برده بود و من با دلتنگی به جای خالیش زل زده بودم. از این به بعد باید با این احساس لعنتیم چه غلطی می کردم؟! همه چیز خیلی ناامید کننده به نظر می رسید.
دیروز بدون حتی خداحافظی از شرکت رفته بودیم و من از خجالت نمی دونستم امروز که از در وارد میشه باید چطوری رفتار کنم. امیدوار بودم اصلاً نیاد تا من یه نفس راحت بکشم ولی رأس ساعت 8 در رو باز کرد و در حالیکه به در اتاقش نگاه می کرد «سلام» داد و با بیشترین سرعت داخل رفت. تا ظهر چیزی نپرسید و من هم فقط چند تا تلفن بهش وصل کردم که هر بار جواب های کوتاه «بله» و «خیر» می داد. شاید من رو مقصر می دونست ولی هر چی که بود من واقعاً ناراحت بودم. از اینکه شاید رفتارم اون اوایل جوری بوده که از راه به درش کرده. به خصوص تو خونه ی آقاجون که من خیلی سر به سرش گذاشته بودم. مهم ترین تماس امروز، از طبقه ی بالا بود.
romangram.com | @romangram_com